Home
اصل و نسب طایفه دنبلی
تاریخ برمکیان
مشاهیر دنبلی
آثار بجا مانده
دانشمندان و شعراء
گالری عکس
تماس با ما
جستجو

 

 

 

 

حيران خانم دنبلی


حيران خانم دختر کریمخان کنگرلوی دنبلی آخرین حاکم نخجوان از خاندان کنگرلوی دنبلی، شاعره نامدار قرن سيزدهم هجرى قمرى از زنان نامدارِ طایفه دنبلی است . از تاريخ حيات و شرح حال وى اطلاع دقيقى در دست نيست و آنچه نويسندگان و محققين در خصوص زندگانى وى به نگارش در آورده‏ اند متناقض می باشد . «حيران» ظاهراً تخلص او بوده و وى نام ديگرى داشته است .
محمّد على خان تربيت تولد وى را شهر تبريز درج كرده ، و برخى از محققين او را متولد نخجوان دانسته ‏اند و رشد و نماى وى را در شهر اروميه روستاى «خانقاه سرخ» كه به زبان تركى «قزل خنيه» مشهور است  در سه فرسخى اروميه و پايين‏تر از كار خانه قند درج كرده ‏اند .
نويسندگان كتاب «بزرگان و سخن سرايان آذربايجان غربى» اين شاعره نامى را جزء شعراى اروميّه و مؤلف كتاب «دانشمندان آذربايجان» و دكتر جواد هيئت در كتاب «آذربايجان ادبيات تاريخينه بير باخيش» او را اهل تبريز معرّفى می نمایند در حالى كه خود اعتراف دارد كه از طایفه دنبلى است .
شهر خوى و خاندان دنبلی با هم رابطه ناگسستنی دارند و اقامت چند ساله حيران خانم در اروميّه و تبريز را نمیتوان دليل بر اين گرفت كه او اهل آن دو شهر است ، چنان كه عبدالرّزاق دنبلى متخلص به مفتون، بهاءالدّين دنبلى و عدّه ‏اى از بزرگان اين خاندان را فقط به خاطر اين كه از خاندان دنبلى هستند جزء بزرگان خوی ياد كرده ‏اند با اين كه می دانند محل زندگی آن دانشمندان خوی نيست ، فقط چون دنبلى هستند و دنبلی ها با خوى پيوند جدا نشدنی دارند  جزء بزرگان خوی محسوب نموده اند .
به هر صورت حيران خانم چون دنبلى است به خوى اختصاص دارد اگر چه زادگاه و محلّ نشو و نمايش در خوى نباشد .
مؤلفين بزرگان و سخن سرايان آذربايجان غربى می‏نويسند :
«خواننده عزيز توجّه دارد كه طايفه دنبلى از قديم ‏الايّام در صفحات خوى و سلماس سكونت داشته‏ اند و تاريخ عمومى و اجتماعى آذربايجان غربى از  حادثاتى حكايت دارد كه به دست بزرگان اين طايفه به وقوع پيوسته است . با توجّه به اين واقعيّت مسئله انتساب حيران به اين خاندان از دو حال خارج نيست ، يا بايد تصوّر كرد كه اجداد وى در زمان‏هاى قديم از خوى به نخجوان نقل مكان كرده ‏اند و يا لزوماً و بايد معتقد بود كه تعدادى از اين دنابله نيز در نخجوان اقامت داشته ‏اند .»

در تذکره زنان سخنور (ص181)حیران خانم خواهر کریمخان معرفی شده ولی باتوجه به اشعارخوداو، مشخص میگردد که وی دختر کریمخان بوده است.

حیران خانم در يكى از اشعارش در مورد حسب و نسب خويش می گوید :

پرسى اگر ز نسبتِ «حيرانِ» دلفگار
از خادمانِ شير خدا ، شاه دين ، على است‏
باشد ورا حسب ، ز عزيزان نخجوان
او را ولى ، نسب ز كريم خان دُنبُلى است‏

در جايى ديگر به تيره و طايفه خود اشاره كرده و چنين میسراید:
چو ابر گريه كند دنبلى و كنگر لو
الهى همچو من افشار و قجر سوزد پدر

خاندان کنگرلوی دنبلی از سال 1747 میلادی تا سال 1834 میلادی بمدت 87 سال در نخجوان و سایر مناطق تابع آن حکومت داشته اند از سال 1747 تا سال 1787 حیدرقلی خان سپس پسرش کلبعلی خان تا سال 1823 حکومت داشتند بعد از آن احسان خان تا سال 1828  و کريم‏خان بعنوان آخرین نفر از آن خاندان تا سال 1834 میلادی که نخجوان توسط روسها متصرف گردید در آن سرزمین حکومت داشت سپس به اردوی نایب السلطنه پیوسته و از سران سپاه عباس ميرزا بود. در جنگ قرابابای نخجوان از طرف نایب السلطنه فرمانده سپاه  بود که به شکست و فرار سپاه روس منجر گردید. اجدادش در روزگاران سابق از دنبلی ‏هاى حوالى سكمن آباد ، چورس و خوى جدا شده و در حوالى ارس استقرار يافته بودند. در منابع تاریخی قید گردیده که امیر احمدخان شهید بعد از دیدار با نادرشاه و اطمینان از حمایت وی، عده ای از خانواده های دنبلی را در اطراف رود ارس مسکن داد.
حيران خانم در نخستين دوره جنگ‏هاى ايران و روس درسال 1182 خورشیدی و انعقاد پيمان ننگين  «تركمنچاى» و الحاق قسمتى از سرزمين عزيز ايران به خاك روسيّه ، به همراه پدر و اعضاى خانواده به ايران آمدند و مدتى در تبريز اقامت نمودند. سپس راهى اروميّه شده و در روستاى «قِزِلْ خَنْيَه» ، در 18 كيلومترى اروميّه كه از طرف عباس ميرزا به عنوان تیول  به كريم‏خان واگذار شده بود اقامت گزيدند . هم اكنون بازماندگان كريم خان در اين روستا ساكن بوده و به نام خانوادگى «كريملو» اشتهار دارند و حيران خانم  از اسلاف همين خاندان است .

 در فراق يار
با عزيمت حيران از نخجوان به ايران نامزدش كه لحظه ‏اى تحمل دورى او را نداشت به علت نامعلومى به ايران نيامد و در آنجا ماندگار شد . حيران آن دختر آشفته و پريشان ، پس از استقرار در ايران ، اشعار سوزناكى در فراق نامزدش سروده كه اين هجران در بيشتر اشعارش نمايان است .

حال ما را كه كند عرض به جانانه ما                شود آگاه ز حال دل ديوانه ما
جرعه نوشيم ز خمخانه وصل رخ او                سر بر افلاك كشد ناله مستانه ما
لال شد از ستمش بلبل طبع حيران‏               سوخت در آتش شوقش پر پروانه ما

دورى راه و عدم امكان ارسال نامه ‏ها و پيك‏هاى منظم باعث گرديده بود كه رفته رفته از طرف دشمنان حيران خانم چنان شايع گردد كه نامزدش ديگر علاقه ‏اى به او ندارد . او در شعرهايش گاهى خطاب به نامزدش تمناى ارسال نامه می ‏كند تا خاطر غمديده خود را با آن شاد كند :

گاه با مكتوب ما را ياد ساز                  خاطر غمديدگان را شاد ساز
لااقل اى مه سپهر وفا                       گاه با نامه ياد ساز مرا
نيست لايق ايا مه تابان‏                      خلق گويند بى وفاست فلان

درباره ازدواج حيران و چگونگى آن اطلاع صحيحى در دست نيست و گويا او به ياد محبوب نخجوان ، دل خوش داشته و از ازدواج سر باز زده است و شايد هم در همان روستاى قزل خنيه - به احتمال ضعيف - تن به ازدواج يكى از اقوام خود داده است . در هر حال اگر بتوانيم شعر زير ر ا خطاب به همسرش عنوان كنيم بايد نتيجه بگيريم كه از وصلت خود خرسند نبوده و در آرزوى آزادى است .

تا به كى میکشی  تو در بندم‏             نيستى راستى خداوندم‏
من ندانم چه كرده ‏ام به قضا              كه به دامت چنين بر افكندم‏
به جفايى چنين به حال خودم‏            گاه میگریم  و گهى خندم‏
گر برانى كه تا خلاص شوم‏               به خدا نيز از تو خرسندم

از اشعار وى استنباط  می شود كه از عمرى طولانى برخوردار بوده و زمان سه پادشاه قاجار را درك كرده است . بنا به نوشته تربيت، موقع وفات هشتاد سال داشته است . وفات وى بين سال‏هاى 1222 تا 1232 خورشیدی در تبريز اتفاق افتاده است .

روزگارم نمود چون نوميد                        غير ذكر حبيب نيست كليد
عمرم از دست شد چو تير از شَست‏       برف پيرى مرا به سر بنشست‏

حيران خانم تا پايان عمر در انتظار نامزدش بود و اين از نوع بيان غالب اشعارش پیداست . چنان چه او در تمام خطاب‏هاى خود به نامزدش ، حتّى در پيرى و در بستر مرگ او را جوان خطاب می نماید .

پيرم اگر كه بخت ما يار شود                    اين گردش افلاك مدد كار شود
غم نيست ز پيرى ‏ام جوان میگردم‏            دلدار به ما اگر كه غمخوار شود
غم نيست اگر كه غم نموده پيرم‏              در دست فراق دوست دستگيرم‏
آن يوسف دهر گر مرا بنوازد                     خود گشته جوان عمر از سر گيرم‏

آخرين شعر او كه در بستر مرگ با عنوان «الوداع» سروده :

الوداع اى ماه تابان الوداع‏                   الوداع اى شاه خوبان الوداع‏
می کنم  آه و فغان با سوز دل‏            چون رسيده وقت هجران الوداع‏
از درت اى مونس قلب حزين‏               میروم  با چشم گريان الوداع‏
از فراقت اى طبيب مهربان‏                 درد ما را نيست درمان الوداع‏
چون كه هجران شد نصيب جان ما       اى عزيزان و محبّان الوداع‏
با دل پر حسرت و با جان زار               دور می‏گردم ز جانان الوداع‏
چون وداع واپسين است اى جوان‏        رحم كن بر حال حيران الوداع

 استقبال حيران از اشعار شاعران بزرگ‏
حيران خانم ذهنى خلاق و ذوقى سرشار داشته و غالباً در سرودن شعر در انواع گوناگون قصيده، غزل، رباعى، مخمس، ترجيع بند توانا بوده است.به اعتقاد پژوهشگران حيران خانم تسلط عجيبى بر صناعات شعرى داشته و به استقبال شعراى مشهور ايران رفته و اشعار آنها را جواب گفته است .

حيران خانم در استقبال از اين شعر مشهور رودكى :

بوى جوى موليان آيد همى‏                  ياد يار مهربان آيد همى‏

با دو غزل به او جواب گفته كه در زیر می آوریم .

از دو زلفت بوى جان آيد همى‏            عنبر از زلفت عيان آيد همى‏
عنبر است آن عطر يا گل يا گلاب‏         از دو زلفت روان آيد همى‏
چون نقاب از روى ماهت وا كنى‏          مرحبا از انس و جان آيد همى‏
احسن اللّه خيزد از اهل جهان‏            بارك اللّه ز آسمان آيد همى‏
از دل زارم ز هجران رُخَت‏                   صد هزار آه و فغان آيد همى‏
آه من از سينه پر سوز من‏                 گويى از آتش دخان آيد همى‏
                                گر ببيند روى تو حيران زار
                                بر تن خسته روان آيد همى‏


این مه است از آسمان آید همی        یا گل است از گلستان آید همی
برسر بیمار عشقش ناگهان               آن طبیب مهربان آید همی
حلقه های زلف را بگشا زهم             مرغ دل بر آشیان آید همی
از درم چون آن پری داخل شود           بر تن خسته روان آید همی
دوری او را چو دل یاد آورد                  همچو بلبل بر فغان آید همی
                           بر سر و بر دل بتن حیران را
                           عقل و هوش و نقد جان آید همی
 


غزل مشهور سعدى را كه می‏ فرمايد :

اى ساربان آهسته ران كآرام جانم میرود             وآن دل كه با خود داشتم با دلستانم میرود

حیران خانم با غزل ذيل اين چنين جواب گفته است :

اى ساربان رحمى بكن بر من كه يارم میرود                از رفتن آن سرو قد ، صبر و قرارم میرود
از فرقت آن نوجوان ، تن گشته زار و ناتوان                 ‏ دل در خم زلف نهان ، جان آشكارم میرود
لشگرکشیده درد و غم، قدم زهجران گشته خم          صد دجله خون دمبدم از هر کنارم میرود
از هجر آن پیمان شکن ، غم شد هجوم آور به من        روی گل ببو چو نسترن از بر نگارم میرود
حیران به هجران روبرو چولکه شد این نکته کو             آن سرو قد و ماهرو چون گلعذارم میرود
 

مستزاد مشهور مولوى با عبارت ذيل :

هر لحظه به شكلى بت عيّار برآمد                   دل برد و نهان‏
هر دم به لباسى دگر آن يار برآمد                     گه پير و جوان شد

را اين چنين استقبال می کند :

آن سرو سرافراز روز چونکه درآمد                  خورشيد عيان شد
بر ديده دل قامت او جلوه گر آمد                    كان سرو روان شد
چون كرد تجلّى رخ پر نور وى از شرق             دل گشت پريشان‏
تير مژه ‏اش بر جگرم كارگر آمد                       صد رخنه به جان شد
گلبن شده اندر چمن دهر ببالید                    غنچه شد و بشکفت
هم گل شده در گلشن امکان برآمد                هم برگ خزان شد
خود طوطی و خود قمری و خود بلبل نالان        گردیده پرافشان
خود برگ و بر و نخل و خود هم ثمر آمد            صد رنگ عیان شد
دل از کف عشاق جهان برده چو لیلی             با طره شب رنگ
در صورت مجنون گهی در نظر آمد                   بردشت روان شد
بعقوب صفت گاه به کنعان شده ساکن           با محنت و حرمان
که یوسف مصری شده برتخت زر آمد              سردار جهان شد
در بزم محبت شده پرویز شهنشاه                 فرهاد ستمکش
بر طالع او کندن کوه و کمر آمد                      هم تیشه زنان شد
دو عاشق سرگشته بیک درد گرفتار                از چرخ یکی را
شد کامروا نخل امیدش برآمد                        وان هجر کشان شد
با عشق تو حيران به جهان آمده ‏اى مه‏           با شوق تو می‏زيست‏
هم در هوس عشق تو عمرش به سر آمد         در خاك نهان شد
 

حيران خانم با قدرت و تسلّط وصف‏ ناپذير يكى از غزل‏هاى صائب تبريزى را چنين تخميس میکند :

ز وصل روى دلبر دلم چون گلشن است امشب‏
ندارم خوف از هجران ، دل و جان با من است امشب‏
هزاران شكر بر ايزد كه روحم در تن است امشب‏
ز حسن نيم رنگ يار بزمم روشن است امشب‏
اگر مجنون شوم منعم مكن حق با من است امشب‏

حيران خانم به علت احاطه و تسلط كامل به لهجه آذرى غزل‏هاى قویتر و پراحساس‏ترى را سروده و گاهگاهى با مهارتى تام به استقبال شاعران بزرگى چون فضولى ، نسيمى ، قوسى رفته است .
حيران خانم بعضى از اشعار فارسى خود را به ترك آذرى ترجمه نموده است . اين اشعار ترجمه شده بعدها توسّط مترجمين آذربايجان شوروى سابق دوباره از روى ترجمه فارسى به شعر تركى برگردانده شده است . ترجمه ‏هاى وى نشان می‏دهد كه حيران خانم نه تنها در شاعرى سرآمد بوده ، بلكه ترجمه ‏هايش در سطح بالاترى نيز قرار دارد . نمونه ‏اى از غزل فارسى وى كه به تركى آذرى ترجمه شده چنين است :

اصل
خبر دارى كه يارت يار دارد                  محبّت در دل اغيار دارد 
چه بتوان كرد من درويشم و او            شه است از يارى ما عار دارد
مرا با سنبل و ريحان چه حاجت‏          دلم با طرّه او كار دارد
نبايد غم خورى در گلشن دهر             كه يك گل صد هزاران خار دارد
مرا اين سرگشته حيران را مرنجان‏       ارادت بر تو چون بسيار دارد

 ترجمه‏
بيليرسن يارينين بير يارى واردير           رقيبينله اونون ايلغارى واردير
نه ائتمك من فقيرم يار سلطان‏            منه يار اولماسيندان عارى واردير
نه لازيمدير منه سنبل له ريحان‏           اونون كى طره طرارى واردير
كونول غم چكمه دهرين گلشنينده‏       آچان هر بير گلون مين خارى واردير
يازيق حيرانى گَل اينجيتمه جانان‏         كى عاشيقدير سنه اقرارى واردير

 اهل بيت در اشعار حيران
حيران خانم دراشعارش به عشق و فراق معشوق توجه خاصى داشته و سالها در آرزوى ديدار معشوق لحظه شمارى كرده است. ولى نمیتوان گفت كه اشعار او مذهبى نبوده و به مذهب واقعى خود توجهى نداشته است. او در خلال اشعار شيرينش محبت و علاقه وافر خود را نسبت به ساحت مقدس ائمه معصومين  ابراز داشته و خود را خاك پاك آنها میداند .
حيران در بيتى كه سروده احساسات باطنى و شور و علاقه خود را نسبت به اميرالمؤمنين حضرت علی (ع ) اعلام داشته و میگوید :

خواهد شود فداى تو اى شاه اولياء          با صدقِ دل كنيزِ تو حيران دنبلی

از برخى از سروده ‏هاى حيران چنين معلوم میگردد كه او درآرزوی زیارت عتبات عالیات بوده ولی در طول عمرش موفق به زيارت اماکن فوق نگردیده است.

جان را فداى مرقد عبّاس كردنم‏               گشتن به دور شاه شهيدانم آرزوست‏

وى همچنين در جاى ديگر خلوص ارادت خود را نسبت امام رضا (ع ) چنین بیان میکند:

هرگز نديده هيچ كس در روى عالم يك نفس          فيضى كه من در مدحت شاه خراسان يافتم‏

 بينش اجتماعى در اشعار حيران
حيران خانم مسائل زندگى و مشكلات جامعه و دردهاى مردمان را در اشعارش به خوبى نمايان ساخته و به تصوير در آورده است . شايد از اين لحاظ بتوان او را پيش روى پروين اعتصامى دانست هر چند كه در عالم شاعرى او را هم پاى مهستى گنجوى دانسته‏ اند . در مورد بينش اجتماعی او همين بس كه با اين كه پدرش از توانگران و سران سپاه عبّاس ميرزا بوده به خاطر فقيران جامعه ، غذاى خوشى از گلويش پايين نمیرود و در اين مورد می‏سرايد :

صد شكر مهيّا است سحور و شامم‏         ليكن به خوشى نمیرود ايّامم‏
چون ياد فقيران ز دلم میگذرد                  پالوده چو زهر میشود در كامم‏

 وباى سال 1244
در سال 1207 خورشیدی بیماری وبا در آذربايجان شايع گرديده بود و تلفات جانی زیادی بهمراه داشت، حيران خانم با دلی دردناک در پيشگاه پروردگار مینالد كه اين بلا و مصيبت را از سر شيعيان بردارد و بر آنها رحم كند .

اى خدا كودكان هلاك شدند           نوجوانان به زير خاك شدند
مادران دل شكسته و نالان‏            مرده شويند بهر فرزندان‏
نه عزادارى است و نه احسان‏        نه كسى را تلاوت قرآن‏
اى خدا اين بلا شديد شده‏            از فَرَج خلق نااميد شده‏
چو كه رحم تو هست بى پايان‏       بخش ما را به خاطر ايشان‏
اى خدا رفع كن بلا از ما                از شفا خانه‏ات فرست شفا
اى خدا نام تو هست غفور             اين بلا را ز شيعيان كن دور
اى خدا خاطر شه مردان‏               اين بلا را بده به دشمنان‏ ديوان حيران

 ديوان اشعار تركى و فارسى او مشتمل بر قصايد ، غزليات ، مقطعات و ترجيعات بوده و در حدود 4500 بيت میباشد . نسخه خطى ديوانش در مجموعه اهدايى شادروان حاج محمّد نخجوانى به كتابخانه ملى تبريز تحت شماره 2679 و رديف 483 و دو نسخه ديگر هم در تصرف مؤ لفان «بزرگان و سخن سرايان آذربايجان غربى» هست .بخشى از غزل‏هاى تركى ديوان حيران خانم از روى نسخه خطى متعلق به كتابخانه ملى تبريز به سال 1324 خ.  در تبريز چاپ سربى شده است . امّا اشعار برگزيده ‏اش براى بار اوّل با مقدمه و انتخاب خانم نقى اوا و خط و ويراستارى محمّد على مجيرى در سال 1988 م - 1366 خورشیدی در باكو چاپ گرديد و براى بار دوّم در به اهتمام حسين فيض الهى وحيد (حسين اولدوز) از سوى انتشارات ياران در سال 1370 خورشیدی به زيور چاپ آراسته گرديد .

 

گزیده اشعار فارسی حیران خانم

ای دوستان بیزار من، گردیده ام از جان خود            جانم رسیده بر لبم از حسرت جانان خود
نه مونس و نه همدمی، تا پیش او گویم غمی          دارم عجایب عالمی، با دیده گریان خود
از گردش دور زمان، تنگ آمدم از این جهان               آیا چه سازم دوستان، با بخت نافرمان خود
دل ازجهان برکنده ام، از زندگی شرمنده ام             آواره و درمانده ام، با درد بی درمان خود
از طالع شومم زبخت، گردیده کارم سخت سخت      گرمیکنی وقت است وقت،رحمی بر این حیران خود
 

آرزو دارم دگر گر روی ماهت دیدمی                        همچو مرغ نیم بسمل پای تو غلطیدمی
گلشن وصلت اگر آرامگاه من شدی                       مثل قمری دور قد سرو تو گردیدمی
ز وصل رویت گر میسر میشدی با سیم و زر            عالمی را دادمی وصل ترا بخریدمی
گر نصیبم میشدی گلزار حسنت ای صنم                مثل نیلوفر بشاخ قد تو پیچیدمی
چشمهای من شود آماجه تیربلا                            اندر این عالم کسی گر غیر تو بنگریدمی
گر طبیبان جهان را دیدمی من سر بسر                  یک همین درد جدائی را دوا پرسیدمی
رشگ مهرش گر نبودی در دل حیران زار                  نه کسی رنجاندمی نه از کسی رنجیدمی
 


کرده مشهور جهان آن بت فرزانه مرا                      نگذارد بخودم این دل دیوانه مرا
عشق آن ماه گرفته است عنان دل و دین               گاه بر کعبه کند گاه به بتخانه مرا
مهر او ار دل من مهر همه خلق برید                      از همه شادی و غم ساخته بیگانه مرا
نه چنان مستم و از عشق که دیگر باشد                احتیاجی به خم و ساقی و پیمانه مرا
عقل و هوش از سر من برد چو آن آفت جان            در همه روی زمین ساخته افسانه مرا
چونکه استاد ازل روز الست ای حیران                   دور شمع قد او کرده چو پروانه مرا
 

جان من این همه آزار چه معنی دارد                     نکنی رحم بر این بی کس و بی بار، چه معنی دارد
نامه صدبار فرستاد به تو عاشق زار
                      تو جوابش ندهی زان همه یکبار، چه معنی دارد
اینهمه خشم و غضب، اینهمه بیداد وعتاب
            به من خسته برای دل اغیار چه معنی دارد
ساختن بلبل محنت کش این گلشن را
                نزد گلهای چمن خار ، چه معنی دارد
با رقیبان ز سرلطف نمودن احسان
                      به دل زار زدن تیر شرربار، چه معنی دارد
گاه با مدعیان لطف نمودن با ناز
                          بهر دل خوردن من اینهمه اصرار، چه معنی دارد
                                   دردمندان جهان را تو طبیبی ز کرم
                                   نکنی چاره به حیران وفادار، چه معنی دارد

 

میان جمله مهرویان توئی سردفتر خوبان                 رخت چون کوی خور باشد بود زلف کجت چوگان
جمال تو بود گلشن، چه گلشن، گلشن خوبی
        چه خوبی، خوبی یوسف، چه یوسف، یوسف کنعان
دو چشمت هست دو ظالم، چه ظالم، ظالم کافر
    چه کافر، کافر رهزن، چه رهزن، رهزن ایمان
لب لعلت بود غنچه، چه غنچه، غنچه روضه
            چه روضه، روضه جنت، چه جنت، جنت رضوان
بود خال لبت هندو، چه هندو، هندوی ساحر
          چه ساحر، ساحر فتنه، چه فتنه، فتنه دوران
زبان تو بود بلبل، چه بلبل، بلبل خوشگو
                 دهان تو بود چشمه، چه چشمه، چشمه حیوان
                                      بود حیران تو. را عاشق، چه عاشق، عاشق بیدل
                                      چه بیدل،بیدل واله، چه واله، واله حیران


باز این دل شوریده ز جانان گله دارد
                         از درد و غم محنت هجران گله دارد
ز افشاندن آن زلف دلم گشته پریشان
                     از طره آن زلف پریشان گله دارد
این خاطر سرگشته و این سینه سوزان
                  می سوزد و از یار فراوان گله دارد
هرلحظه روان سازد و صددجله به هامون
                 از خون دلم دیده گریان گله دارد
هرگز دل مارا به تبسم نکند شاد
                           بیچاره دلم زان لب خندان گله دارد
                                  گر یار شکایت کند از بهر ضرورت
                                  تو ظن نبری آنکه ز حیران گله دارد
 


صبا بند قبای آن بت سیمین بدن بگشا
                   بکن لطف و ترحم این گره از کار من بگشا
اگر خواهی حیات تازه ام بخشی مسیحا وش
          ترحم کن، تبسم کن، گهی لب بر سخن بگشا
بر و بالم بکن محکم بزلف چون کمند ای مه
             پس آنگه از قفس یک روزنی سوی چمن بگشا
برای کشتنم بر غمزه ات ای مه اشارت کن
              به حکم قتل من یکره لب شکر شکن بگشا
مریض فرقتم با وصل دردم را مداوا کن
                     زبان بر پرسش این ناتوان ممتحن بگشا
                                  برغم مدعی جانا گهی گو حیف از حیران
                                  نمی گویم گره از زلف و یا از پیرهن بگشا

 


گزیده اشعار ترکی حیران خانم


ای فلک درد و غمیم شرحینی جانانه یئتیر            ثبت قیل ملک خراجینی او سلطانه یئتیر
داهی یوخ تاب و توان جسم ضعیفیمده منیم         یا کی آل جانیمی یا دردیمی درمانه یئتیر
روحپروردی لبی وقت تبسمده صبا                      روحی بو تندن آلیب اول لب خندانه یئتیر
گوردی اول زلفی کونول اولدی پریشان احوال         بو پریشانلیغی اول زلف پریشانه یئتیر
زلف و رویون ایلدی مذهبیمی سست منیم           یا منی کافر ایله یا ده کی ایمانه یئتیر
گئتدی اول یوسف مه روی گوزوم آغلاما آز             خوناب جگرین جهد ایله عمانه یئتیر
                                    بونجا حیران حزین سالما آیاقدان ئوزونی
                                    گلشن جاندا بیتن سرو خرامانه یئتیر
 

بويون سرو سهی٬ زلفون معنبر                    جمالین يوسف کنعانه بنزر
قاشين عاشيقلرين قصدينه گويا                    خم اولموش تيغ سر افشانه بنزر
آچاندا گؤزلرين آلير بو جانی                          ياتاندا فتنه دورانه بنزر
باخاندا نازيله تير نيگاهين                             کؤنولده خنجر بررانه بنزر
ديلین بولبول٫ ساچین سنبل٫ اوزون گول         کج اولموش کیرپيگين پيکانه بنزر
مه رخسارن ای حورى بهشتی                    گلستاندا گل خندانه بنزر
ویریب باد صبا زلفون داغيتميش                     گول اوزده دسته ريحانه بنزر
لب لعل شفابخشین عزيزيم                         بعينه چشمه حيوانه بنزر
خالين هندو صفت کنج لبینده                       اوتورموش تخت آرا سلطانه بنزر
سنين کوينده عاشيقلر فغانی                      چمنده بولبول خوش خانه بنزر
گؤزوم ياشی فراقوندان اؤزومه                       سراسر لؤلؤ غلطانه بنزر
                              اگر چه عاشيقين چوخدور وليکن
                              اينانما هئچ بيری حيرانه بنزر
 

بير نامه يازديم باد صبا ياره يتيرسين                        شرح غمي اول بوت خونخواره يتيرسين
هجران المي سالدي آياقدان من زاري                     داروي وصالين من بيچاره يتيرسين
صبريم كسيليب، يار منيم جانيمي آلسين                يا شاد ائله سين وصل ايله ديلداره يئتيرسين
دونياده و عوقباده گؤروم مطلبه يتسين                     هر كس مني اول يار وفاداره يتيرسين
بير يول ورين اي محنت هجران كي پياميم                 تا باد صبا اول گول گولزاره يتيرسين
يوز حسرتيله بو ديل هجرانه گيرفتار                         عزم ائتدي اؤزون اول گول بي خاره يتيرسين
گل تاري اوچون بونجا سيتم ايله مه اظهار                 قوي ياره اؤزون بو ديل آواره يتيرسين
                                    بی كس لييمه رحم ائيله سين خاليق بي چون
                                    حیران او شهبازه ديگرباره يتيرسين

غيب دن يئتدي بيزه مژده کي جانانه گلير             نازنين زلف پريشانه چکيب شانه گلير
عزت و شوکت ايله اول بت فرزانه گلير                 قيل تماشا گؤزوم اول سرو خرامانه گلير
تؤکمگه  عاشیقی نین قانيني مردانه گلير            اولدی مايل گئنه بير آفت دورانه کونول
آز قاليب شعله چکيب عشق اودونا يانه کؤنول       جان فدا ايله گيلن اول شه مردانه کؤنول
باخيبان سئر ائله اول مه تابانه کؤنول                   قيل تماشا گؤزوم اول مهر درخشانه گلير
ايلدي ماه رخي عاشقيني ياد گئنه                     اولدو ويرانه کؤنول مژده دن آباد گئنه
دل اولوب غصه و غمدن بوگون آباد گئنه                باده وصل رخ يارايله دلشاد گئنه
مي وحدتدن اولوب گؤر نئجه مستانه گلير             روز اول کي گؤزوم اول مه تابانه باخيب
گؤزونون ياشي ايله دجله لر عمانه آخيب              اشکيمين دانه سي گردنينه عقده تاخیب
قدي خجلت اودونا سرو خرامانه ياخيب                اوزی صد طعنه ويريب يوسف کنعانه گلير
گل بيخار آچيليب گلشن جان ايچره بوگون            روح تک جلوه ائلير ملک روان ايچره بوگون
يوخ اونون تک داخی بير شاه جهان ايچره بوگون      عدل کسراني قيليب کسر شهان ايچره بوگون
شوکتي وئردي شکست تخت سليمانه گلير         اي خوشا اولدوم کي شهيم عاشيقيني يادقيلا
لطف ايله رحم قيليب صيديني آزاد قيلا                ملک ايسلامي ترحم ايله آباد قيلا
دشمني خار ائديب دوستلاريني شاد قيلا             تا ذليل ایلییه کفاري مسلمانه گلير
 

اي ستمگر مني رسوای جهان ايلميسن           گؤزومون ياشيني چون دجله روان ايلميسن
همنشين ايلميسن دشمني اي مايه ناز            رشگدن جانيم آليب، باغريمي قان ايلميسن
گون كيمي عارضوه زلف چليپاني ساليب           گونی گؤر ابر سيه آلتدا نهان ایلمیسن
نازيله، عيشوه ايله، سئر ائلييب گلزاري             گؤستريب معجزه سن٬ سرو روان ایلمیسن
بير جانيم وارايدي اي شوخ كي آلدين او زمان      ئوزگه جان داخي بو بي كسده گمان ایلمیسن
قاشلارين تيغ سيتم آلميش اله، كيرپيگين اوخ     یولدوروبسن مني ناحق يئره قان ایلمیسن
نه اوچون اي شوخ نقابين گؤتوروبسن اوزدن        روي خورشيد و شي خلقه عيان ایلمیسن
آلميسان عقليمي سردن منيم اي آفت جان       قديمي مئحنت هجرينده كمان ایلمیسن
                                        حسرت وصلويله اي مه٬ من حيرانی
                                        باشي يرده، گؤزی يولدا نگران ایلمیسن
 

يارب  كرم ائت اول بت مهياره قاييتسين                 بير رحم ائلسين بو دل بيماره قاييتسين
بو دل كي اونا منزل ايدي اولدی  خرابه                  عزم ائتسه اگر يار  داخي هاره  قاييتسين
شانه چكيبان چین- چين ائله سال اوزه زلفون         قلاب كيمي اوجلاري رخساره قاييتسين
مرغ دل زارم  گئنه آواره قاليپدير                            زلفون خمين آچ تا كي بو آواره قاييتسين
گل رحم ائله قوي عاشقي بير ياره يئتيشسين        عرضين ائلسين اول بت خونخواره قاييتسين
چون كوكب بختيم يئتيشيپ نحس مقامه                بير امر ائله تا ثابت و سياره قاييتسين
                                               عهد ائت ائده سن جانوي سن صدقيله قربان
                                      حیران يار اگر بير ده بو گلزاره قاييتسين