Home
اصل و نسب طایفه دنبلی
تاریخ برمکیان
مشاهیر دنبلی
آثار بجا مانده
دانشمندان و شعراء
گالری عکس
تماس با ما
جستجو

 

 

مختصری ازتاریخ برمکیان

 

برمکیان از خاندانهای اصیل ایرانی و منسوب به شاهان ساسانی بوده اند و بنابر روایات قدیمی کهانت و سدانت «آتشکده نوبهار» را برعهده داشته و در اواخر قرن اول هجری به دین اسلام گرویده اند.در سالهای بین 63 الی 83 خورشیدی و در زمان خلافت عبدالملک و جانشینان وی به دربار خلفای اموی آمده و در سایه درایت و لیاقت و دارائی خود  قدرت و نفوذی عظیم کسب نمودند.نام «برمک» بر گرفته از لغت سانسکریت[1] «پاراماکا» به معنی رئیس، و عنوان روسای مذهبی «نوبهار» میباشد.

آتشکده نوبهار

نوبهار آتشکده معروفی در بلخ بوده و بنا بر اسناد تاریخی توسط انوشه روان پادشاه دادگر ساسانی ساخته شده بود و یکی از مهمترین عبادتگاههای ایرانیان محسوب میگردید.عمربن الارزق کرمانی که در اوائل قرن سوم قمری میزیسته میگوید معنای نوبهار همان بهارنو است و این توضیح را بعنوان دلیل بیان می کندکه « وقتی که بنائی عظیم می ساختند تاجی از ریحان برفراز عمارت می نهادندو بنابرپاره ای از سنن قدیمه دیوارهای آن بنا را با ریحان اندود میکردند این مراسم در بهار وقتی که ریحان سر ازخاک برمیکشد انجام میگرفته است . ایرانیان نوبهار را تکریم میکردند و محترم میداشتند.زائرین کثیری که غالبا" از نواحی دوردست بدیدن نوبهار می آمدند دیوارهای معبد را از منسوجات گرانبها می پوشاندند و درفشهائی بر فراز گنبد آن می افراشتند.گنبد آن که به «اوست» موسوم بوده دارای 100 ذراع دور و 100 ذراع ارتفاع بوده و ایوانی گرداگرد آنرا فراگرفته بود.این معبد 360 حجره برای راهبان داشت که هریک روز، یکی از آنها متصدی خدمت روزانه بوده است.در حوالی معبد ، اوقافی فراوان و مزارع و قلعه هائی وجود داشته که جملگی تعلق به معبد داشته اند. سلاطین ایران و هندو چین و کابل و سند و زابلستان و ماوراء النهر به زیارت نوبهار می آمدنده اند.جملگی دربرابر بت اصلی سجده کرده و دست کاهن را می بوسیدند . منصب کهانت در خاندان برمکیان موروثی بوده و تمام اراضی که گرداگرد معبد واقع و وسعت آن هفت فرسنگ مربع بوده به آنها تعلق داشته است و در این تیول برمکیان اختیار مطلق داشته اند. تمام ساکنین این ناحیه عبد و عبید آنها بودند و با هدایای زائرین ثروت هنگفتی نصیب برمکیان میشد.»

بنا بروایت«دقیقی»، لهراسب چهارمین پادشاه کیانیان و بانی شهر بلخ، پایتخت خود اصطخر یا شادیاخ نیشابور را به سمت بلخ ترک نمود و درآن محل «نوبهار» را بنیان گذاشت.ابیات زیر از اوست.

چو گشتاسب را داد لهراسب تخت                   فرودآمد ازتخت و بربست رخت

به بلخ گزین شد بدان «نوبهار»                        که یزدان پرستان آن روزگار

مر آن خانه را داشتندی چنان                          که مر مکه را تازیان این زمان

بدان خانه شد شاه یزدان پرست                      فرود آمد آنجا و هیکل ببست        

ابیات فوق بیانگر اینست که آتشکده نوبهار برای زرتشتیان (یزدانپرستان)به همان اندازه مقدس بوده که مکه برای مسلمانان. بنا به نوشته فردوسی بزرگ، لهراسب زرتشتی بوده در چهارراههای شهر بلخ جشن باستانی «سده» را برپا کرده است . وی بعداز بیان اشعار دقیقی، چنین میگوید:

گرانمایه لهراسب آرام یافت                         خردمایه و کام پدرام یافت

وزان پس فرستاد کس ها به روم                  به هند و به چین و به آباد بوم

ز هر مرز هرکس که دانا بدند                       بهرکار نیکو توانا بدند

ز هر کشوری برگرفتند راه                           رسیدند یکسر بدرگاه شاه

ببودند بیکار چندی به بلخ                            ز دانش چشیدند هر شور و تلخ

یکی شارسانی برآورد شاه                         پر از برزن و کوی و بازارگاه

بهر برزنی جای جشن سده                        همه گرد بر گرد آتشکده

یکی آذری ساخت برزین بنام                       که بد با بزرگی و با فر و کام

لهراسب جانشین کیخسرو پادشاه ایران زمین بوده و برابر روایات موجود دوره سلطنت او طولانی بوده و از آنجا که بانی شهر بلخ بوده اورا بلخی نیزنامیده اند. وی درجنگ باسپاهیان ترک بفرماندهی ارجاسب کشته شده است و بلخ نیز به تصرف ترکان درآمد.

مدارک تاریخی معتبر  شهادت میدهندکه برمکيان پيش ازاسلام  آئين زردشتی داشتند و حتی مورخین عرب نيز اين واقعيت را انکارنمی کنند. مسعودی در کتاب مروج الذهب می نويسد که برمکيان پيش از اسلام توليت خانه نوبهار، آتشکده بلخ را داشتند. مسعودی تنها مورخی است که بر خلاف ديگران نوبهار را آتشکده  می داند . چنانکه از بيان مسعودی بر می آيد برمکیان پيش از اسلام آئين زرتشتی داشتند و نوبهار هم آتشکده بوده است نه بتکده. وی می گويد : « فضل بن يحيی ، علمای بلخ را بر دروازه نوبهار طلب کرده، و فرموده است که جد من بدين مشهور است که نوبهار که قبله مغان است ، بنا کرده اوست. مرا کاری فرماييد که از آن عار بيرون بيايم.» مغان مقولهء مذهبی مربوط به آيين زرتشتی است 

مرحوم حبيبی هم نوبهار بلخ را به تبعیت از نظريات اعراب بتکده  معرفی می نماید. او می نويسد: « از ابنيهء بسيار معروف اين عصر نواسنگهارامه ( نواويهاره = نوبهار) بلخ است  ويکی از سلاطين سابق آنرا اعمار کرده بود  و در دالان جنب آن لگن و دندان و جاروب بودا  مرصع به جواهر گرانبها موجود بودند. . . » ویهاره بزبان سانسکریت به معنای معبد می باشد. 

اصولا" اعراب اصرار داشتندتا که مردم و فرهنگ و تمدن همه کشور های مفتوحه خويش را پست  جلوه داده و سعی کرده اند آنها را شريک جهالت قبل ازاسلام خويش عنوان کنند. به همين دلیل هر معبد بودايی و آتشکده زرتشتی را بتکده و ایرانیان را موالی نام نهاده اند. مورخینی هم که از منابع عربی در آثار خوداستفاده نموده اند به تبعیت از آنها نوبهار را همانند معابد بودائی، در آثار خود بتکده معرفی مینمایند.

حبيبی معبد نواسنگهارامه را  بجای نوبهار معرفی داشته است. اين معبد، عبادگاه بودايان بوده است که در جنب نوبهار بلخ که آتشکده زرتشتيان قرار داشته است . محمد جواد مشکور در تاريخ اجتماعی ايران  می نويسد که : « معبد نواسنگها رامه در خارج شهر در جنوب شرقی واقع بوده  اين معبد به زبان چينی  نا ـ فو ـ کيا ـ لان ، يا ناپو سنگ کيالان خوانده می شد . در تالار بزرگی که با طرز با شکوهی آراسته شده بود، تنديسی از بودا ديده میشدکه آن را با احجار گرانبها ساخته بودند.در معبد ( نواسنگهارامه)  ميان تالار جنوبی  طشت کوچکی بود که در آن بودا خود را شستشو می داد ، در اين معبد جاروب بودا  و نيز دندان بودا  قرار داشت .»

در زمان خلافت معاویه بسال 42 قمری(41 خورشیدی) عبدالله بن عامربن کریزالحضرمی خراسان را تصرف کرد و او قیس بن هیثم سلمی و عطاءبن صائب را به بلخ فرستاد. آنها بلخ را متصرف و نوبهار را ویران کردند.

نسب برمکیان

نظام الملک در مورد نسب برمکیان میگوید که از زمان سلطنت اردشیر بابکان برمکیان همیشه از پدر به پسر وزیر شاهان ایران بوده اند.طبری برمک را وزیر شیرویه معرفی کرده مینویسد « شرویه برتخت نشست و تاج برسرنهاد وبزرگان را بارداد وآن کسانی را که پدرش نام ایشانرا از دیوان افکنده بود همه رانام نوشت و خواسته بسیارداد و زندانیان را رهاکرد و برمک بن فیروز را جد برامکه وزیر کرد و......»

صاحب نزهت القلوب می نویسد: «جعفربرمکی جد برمکیان از احفاد گودرز (دستور) اردشیربابکان بود و در سال 93 خورشیدی بوزارت بنی امیه منصوب شد. جعفر سکه هائی از زر و سیم زد و چون از عیاری عالی بودند سکه های زرین او بنام جعفری باقی و مشهور شد.مدت هشتاد سال مقام وزارت در خاندان وی باقی ماندو پنج نفر از اعقاب وی بوزارت رسیدند.» خواندمیر، برمکیان را از اعقاب شاهان ایران میداند. مورخین متعددی با خواندمیر هم عقیده بوده و برمکیان را از اعقاب انوشیروان ساسانی میدانند.

بروایت ابن خلکان که خوداز احفادبرمکیان میباشد، برمک پسر جاماسب و نوه یاشاسب بوده است.به گفته کرمانی، برمک که متولی آتشکده نوبهار بود، بهنگام تسلط اعراب برخراسان،وی با هدایای زیادی به دیدار خلیفه رفت و به دین اسلام مشرف گردیده نام عبدالله گرفت. در مراجعت ساکنین بلخ اورا ملامت کرده و مقام وی را به یکی از فرزندانش واگذار نمودند ولی او هم به اسلام گروید.با مسلمان شدن برمک یکی از شاهان ترک بنام «نزیک طرخان» او و ده تن از فرزندانش را کشت و فقط ابوخالدبرمک توسط مادرش از این معرکه نجات یافت و به کشمیر رفته در آن دیار به کسب علم پرداخت و طب و نجوم و ریاضیات را آموخت و مذهب نیاکان خود را حفظ کرد.وی دوباره به بلخ برگشت و شغل نیاکانش به او محول گردید وبا دختر شاه چغانیان ازدواج کرد. حسن و خالد و عمرو و یک دختر بنام ام خالد از آن زن میباشند. برمک از زنی بخارائی صاحب پسری شد بنام سلیمان و از کنیز خود دارای پسری بنام کال و دو دختر شد.کرمانی می نویسد «ابوخالد برمک در پایان عمر با بستگان خود به دربار خلیفه عبدالملک رفت و اسلام آورد».

تاریخ جهان نما می نویسد قباد معروف به برمک در زمان خلیفه سوم برادر و سردار سپاه خود را که «هرمز» نام داشت با تحف و هدایا بخدمت خلیفه فرستاد. انقیادش مقبول افتاد و خلیفه هرمز را زید و قباد را عبدالله لقب داد. چون خبر اسلام و انقیاد قباد به سمع ملک طرخان رسید با لشکری ساخته بر سر قباد تاخت. تاب نیاوردند و هرچه توانستند از خزاین و کتابخانه اجداد خود برداشته از بلخ فرار کردند. هرمز از راه دشت رفته ممالک شیروان را تصرف نمود و اولاد او که به شیروانشاهان معروفند تا زمان شاه اسماعیل  در آن حدود سلطنت داشته اند. قباد به کردستانات آمده اظهار اسلام نمود. همه طوایف دیاربکر او را اطاعت کردند. قلعه ای را که در پای کوه دنبل است و قلعه دنبل که از آثار کیکاووس است متصرف شد. در آنجا بود تا زمان خلافت سلیمان بنی امیه نایبی از خود نصب کرده حسب الامر خلیفه به شام رفت و به وزارت مباهی گشت.

خالد پسر برمک

 

خالدبن برمك پسر جاماسب پسر یشاسب در سال 89 خورشیدی متولد گردید در سال 125 خ. خالد به همراه برادران خود به ابومسلم خراسانی که به نفع عباسیان فعالیت میکردپیوستند و برای کمک به خاندان آل عباس و سفاح از نفوذ و ثروت خود استفاده نمودند.بعد از پیروزی ابومسلم و به خلافت رسیدن سفاح در سال 128 خ. ، وی خالد را به وزارت خود منصوب نمود. به نوشته ابن خلکان به نقل از صولی، پس از قتل ابوسلمه خالد بن برمک بجای وی انتخاب گردید و به عنوان اولین ایرانی به لقب وزیر ملقب شد. سفاح پس از اطلاع بر هوش و ذکاوت خالد قدر و منزلت ویرا مضاعف نمود و از هرطرف به درگاه خالد روی آور شدند شعرا به مدیحه وی اشعار و قصاید سرودند خالد با نهایت میل و رغبت در انجام حوائج واردین و حاجتمندان سعی و اهتمام میکرد. در سال 130 خ.  سفاح دیوان خراج را نیز به خالد واگذار کرد.وی در زمان خلافت منصور نیز در سمت وزارت باقی ماند.

در بامداد حكومت عبّاسي, زماني كه اوّلين خليفه بنام السّفاح بر مسند خلافت رسید و هنوز بغداد به پايتختي برگزيده نشده بود, ايرانيان در دارالخلافه رخنه كردند؛ كه سردستة آنان خاندان برامكه بود؛ و از همين زمان بقول ابن طقطقي: «دولت برامكه ظهور كرد و امتداد يافت».  خالد نزد عبّاسيان مقام و مرتبه‌اي خاص يافت و فرزندان و ساير افراد خاندانش نيز اين مقام را يافتند. او از عالمان بزرگ زمان خود بود . در علم طب تبحر داشت و از رجال دولت بني‌عبّاس بود و مردي فاضل و بزرگوار و كريم و هوشيار و آگاه به شمار مي‌آمد. سفّاح او را به وزارت برگزيد و همواره در دل وي جاي داشت. خالد در نزد خليفه داراي منزلتي بزرگ بود سفّاح آن قدر خالد را دوست مي‌داشت كه اجازه داده بود دخترش بنام ريطه و دختر خالد در يك اطاق و كنار يكديگر بخوابند. سفّاح براي اينكه محبّت و لطف خود را نسبت به خالد نشان دهد, روزي به او گفت: من شبها بيدار مي‌شوم و به اين دو دختر سركشي مي‌كنم و هنگامي كه مي‌بينم پوشش از رويشان كنار رفته, آنرا دوباره رويشان مي‌اندازم ؛ و اين نهايت لطفي بود كه يك خليفه مي‌توانست نسبت به وزير خود ابراز دارد. با اين اوصاف مي‌توان دريافت كه تا چه حدّ آداب و رسوم و روش تربيتي دختران ايراني در خانداني چون خاندان خالد, كه خود و پدرانش نگاهبان آتشگاه بزرگ و معروف «نوبهار» بلخ بوده‌اند, مي‌توانسته در وضع تربيتي و آداب اندرون حرمسراي سفّاح و بعد از او مؤثّر بوده باشد.
مورخین متعدد در آثارشان از صفات و خصلتهای خالدبسیار تمجید نموده اند. مسعودی می نویسد اعقاب خالد نتوانستند به مقام و منزلت جد خود برسند. ابوالقاسم بن غسان می نویسد
«خالد برمکی با عطا و سخاوت و رافت و برو وفا سرآمدجهانیان بود ،در مناقب چون ثواقب و در مواکب آراسته بفضل موفور و به کیاست و ادب مشهور به قدری رفیع و عزی منیع مستهظر به مال بسیار و عقار بیشمار موصوف برائی رزین و حزمی متین معروف به کمال دها در اقطار و امصار جهان همعنان گشت .اساس دولت آل عباس در مرکز خلافت او نهاد.»

روایت است منصور در زمان بنای بغداد خواست طاق کسری را خراب نموده و از مصالح آن برای ساخت شهر استفاده کند. این موضوع را با خالد مشورت کرد وی با تخریب طاق کسری مخالفت کرد و گفت هزینه این کار زیاد است منصور نظر خالد را قبول نکرده دستور تخریب آن بنا را صادر کرد ولی هزینه این کار آنقدر زیاد شد که خلیفه بفکر افتاد عملیات تخریب را متوقف کند. خالد باز هم مخالفت کرد و گفت مردم خواهند گفت خلیفه لیاقت تخریب طاق کسری را نداشت . خلیفه باز نظر وی را قبول نکرده عملیات را متوقف کرد.

خالد در سال 143 خ. بعد از سرکوب شورش کردها به حکومت موصل تعیین شد و دو برادرش بنام حسن و سلیمان معاونت وی را داشتند. خالد در بین سالهای 143 تا 147 خ. حکومت طبرستان را داشت و در همان سالها دولت «ماصمغان»[2]در همسایگی دماوندرا منقرض ساخت . در همان زمان نوه وی فضل بن یحیی متولد و برادر رضاعی هارون گردید و خلیفه، یحیی بن خالد را که مشاغل مهم در دربار داشت مامور تربیت هارون نمود. بنا به نوشته طبری ام خالد دختر یزید و زن خالد دختر خلیفه سفاح را که ریطه نام داشن شیر میداد و زن خلیفه دختر خالد را .

خالد دوبار بحکومت موصل تعیین شد و تا آخر عمر این سمت را داشت.بنا به نوشته طبری وی در سال 158 خ. مامور حمله به یونان شد و در محاصره سمالو رشادتهای زیادی از خود نشان داد.و در سال 160 خ.  درگذشت.

یحیی برمکی پسر خالد

یحیی در زمان خلافت یزید و در سال 115 خ. متولد گردید. در سال 153 خ.  بحکومت آذربایجان و سپس ارمنستان منصوب شد و بعدا" از طرف خلیفه مهدی ، بمدت پنج سال معلم فرزند او هارون الرشید بود. خلیفه نهایت احترام را برای وی قائل بود.یحیی با اینکه طبعا" متقی و زاهد بود و از نظر اخلاقی با هارون اختلاف داشت بااینهمه توانست محبت خلیفه را بخود جلب نماید.یحیی به همراه پدرش خالد در جنگ سمالو حضور داشت و این دو عملا فرماندهی سپاه را علیرغم حضور هارون بعهده داشتند که منجر به پیروزی مسلمانان شد.زمانیکه هارون حکومت آذربایجان را داشت یحیی رئیس دیوان رسالت وی بود.بعداز وفات مهدی خلیفه ، طغیانی در بغداد روی داد و خیزران مادر هارون یحیی را مامور مهار شورش نمود وی حقوق معوقه سربازان را پرداخت و مقدمات ورود خلیفه جدید هادی را به بغداد فراهم نمود و هارون بنا به صلاحدید یحیی، نامه ای محبت آمیز به خلیفه جدید نوشته و علائم خلافت را برای وی فرستاد.هادی به خلافت رسیده و ربیع را به وزارت و جعفربن مهدی را ولیعهدخود تعیین کرد و از یحیی خواست در ازاء دریافت بیست هزار درهم با مهدی بیعت کند. یحیی این پیشنهاد را رد نموده گفت: جعفرجوان است و باید اراده و نیت مهدی را محترم شمرد. بدنبال این ماجرا یحیی و هارون محبوس گردیدند.خلیفه تصمیم به قتل یحیی و تحت فشار قراردادن هارون گرفت و شبی که قرار بود یحیی کشته شود خلیفه به اغوای مادرش خیزران درگذشت.

با مرگ هادی، هارون به خلافت رسید یحیی را به وزارت تعیین و عنوان امام به وی تفویض نمود. همچنین فضل برمکی را به سمت وزارت سرای و حرم برگزید و از این زمان باشکوهترین و باعظمت ترین دوران خلافت آغاز گردید. در دوران حکومت اعراب ، خلافت هیچوقت به ثروت و نعمت دوران هارون نرسید و وصول مالیاتها به نظم و ترتیب آن دوران نبود.سیاست اداره امپراطوری عرب بر اساس تلاش و کار و آزادی و ذکاوت استوار بود که توسط برمکیان نعیین میگردید.عده زیادی از حکام،درباریان، قضات، هنرمندان و علما از ایرانیان بودند.اشراف عرب اعتبار و آقائی خود را از دست داده بودند و بجز احترام ظاهری چیزی برایشان نمانده بود، زرتشتیان و مسیحیان نیز در دربار خلافت اعتبار پیدا کرده بودند. هارون مانند شاهان ایران زمین ابهت خاصی یافته بود .سیستم اداری ایران زمین را الگوی خود قرار داده و عید نوروز را جشن میگرفتند. در زمان خلافت هارون قدرت اصلی بدست یحیی و خیزران مادر هارون بود و این دو روابط بسیار خوبی داشتند بعد از مرگ خیزران در سال 168 خ. یحیی حکمران اصلی دربار خلافت بودو پسرش فضل نیز وی را همراهی میکرد.و بعدا" دیگر جعفر پسر یحیی به وزرات هارون منصوب شد. دو پسر دیگر یحیی موسی و محمد به وزارت نرسیدند ولی خود و اولادشان عنوان امیری گرفتند، در سلک امرا درآمده و نفوذ زیادی در دربار یافتند. در سال 171 خ.  موسی پسر یحیی به جای موسی بن عیسی که بدست نزاری ها [3]کشته شد به حکومت شام رسید و محمد که رابطه دوستانه با هارون داشته در دربار وی به مقام والائی رسید و حاجب دربار بوده است . طبری می نویسد «هارون تمامی اختیارات را به یحیی تفویض نمود و او رئیس الاطلاق امپراتوری شد مامون درباره یحیی و پسرانش گفته است: « این پدر و پسران در عصر خویش در شجاعت و کفایت و سخاوت بینظیر بوده اند»

یحیی فردی عالم بود و در جلسات مباحثات علما شرکت می نمود . همچنین شعرا و موسیقی دانها را با سخاوت و بزرگواری خود مورد حمایت قرار میداد. بنا به روایت اغانی ، دنانیز کنیزی بود از خون مخلوط و نژاد مختلف . زنی بوده سیه چرده با حسن و جمالی منظم . مالک اولی او مردی بود از مدینه و تحت توجه او دنانیز تعلیم و تربیت صحیحی یافته بود. خوانندگی و خنیاگری را از بذل و فلیح و ابراهیم موصلی و ابن جامی و اسحق بن ابراهیم فراگرفته بود. آوازش چنان به استادش ابراهیم شباهت داشت که شنوندگان به تردید می افتادند که خواننده ابراهیم است یا دنانیز. هارون مرتبا" به خانه یحیی میرفت تا آواز دنانیز را بشنود. اغانی می نویسد بعد از مرگ یحیی ، هارون دنانیز را احضارکرد و از او تمنای خواندن کرد.

نویسنده آثارالشیعه چنین بیان میکند، از یحیی پرسیدند کمترین چیزها کدام است ؟ جواب داد: «قناعت شخص با همت به زندگی پست. دوست پرزحمت کم فایده و سکوت خاطر در موقع مدح» همچنین از وی پرسیدند معنی کرم وجود چیست؟ گفت: « کرم پادشاهی است که در سلک رعایا زیست کند و بخشش درحال توانائی جود واقعی است»  سخن دیگری از وی روایت است که میگوید: « مواعید دام بزرگان است که آزادگان را بدان صید مینماید»

بذل و بخشش یحیی و فرزندانش شهره عام و خاص بود. وی هر وقت از خانه بیرون می آمد کیسه های متعدد که هریک حاوی 200 درهم بود با خود بهمراه داشت تا در طول مسیر خود به مردم بخشش کند.یحیی به همان اندازه که بذل و بخشش می نمود قناعت و پاکدامنی نیز داشت.وی زمانی که به دوران پیری خود رسید تصمیم گرفت به مکه رفته و باقی عمر را به عبادت مشغول شود ولی هارون نپذیرفت .

یحیی برمكي در شهر ري نيز يك كارخانه‌ بزرگ كاغذسازي و يك بيمارستان تأسيس كرد كه تا آغاز قرن پنجم هجري دائر بود.

یحیی پس از سقوط برمکیان در زندان ماند تا آنکه در سال 190 قمری در گذشت. در لباس وی مکتوبی که به خط خودش بود پیدا کردند که نوشته بود «مدعی قبلا رفت و مدعی علیه نیز خواهدآمد قاضی و حاکم  عادل و دادخواهی است که ستم نخواهد کرد و به بینه محتاج نیست» همینکه این مکتوب را به هارون دادند تمام آنروز گریان بود و تا مدتی آثار حزن و اندوه بر چهره اش آشکار بود. جهشیادی مینویسد:« هارون از کرده خود درباره برامکه پشیمان گردید» 
 

فضل برمکی پسر یحیی

فضل پسر یحیی برمکی بتاریخ 23 ذی الحجه 148 قمری (24 بهمن 144 ) در شهر مدینه متولد شد . وی تنها هفت روز از هارون الرشید بزرگتر بوده و خیزران مادر هارون وی را شیر داده بود . در زمان وزارت یحیی ، فضل از طرف هارون ریاست حرم دربار و سمت معلمی و تربیت محمد پسر هارون را که بعدا" بنام امین به خلافت رسید بعهده داشت.طبری می نویسد «زبیده مادر امین مرتب به فضل می گفت محمد پسر تواست و خلافت او خلافت تو است »

فضل در سال 172 خ. به حکومت خراسان منصوب گردید و جرجان و طبرستان و جبال و ارمنیه و قومس و ری و دماوند در قلمرو او قرار گرفت.

در اوائل حکومت فضل در خراسان یحیی بن عبدالله در دیلم قیام کرد و این شورش به سرعت بالاگرفت، فضل با درایت خود این قیام را بدون جنگ خواباند و بهمراه یحیی عازم بغداد شد و یحیی از طرف هارون مورد تکریم قرار گرفت.

در سال 172 خ. فضل ابراهیم پسر بختیشوع پزشک محافظین و نگهبانان خود را مامور لشکرکشی به کابل کرد. ابراهیم «شاه بهار»را متصرف و بتخانه آنرا آتش زد . بعداز این پیروزی فضل ویرا به حکومت سجستان منصوب نمود . وی چهارمیلیون درهم مالیات آن ایالت را وصول و به نزد فضل آمد. وی نیز مبلغ پانصدهزار درهم به مالیات وصولی افزوده به خود ابراهیم بخشید.

روایت است که هارون امام موسی کاظم را که در بصره زندانی بود به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتى از او خواست كه امام را آزارى برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيى بن خالد برمكى سپرد.امام در خانه فضل به نماز و روزه و قرائت قرآن مشغول بود و فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخرالامر يحيى امام را به سندى بن شاهك سپرد و سندى آن حضرت را در زندان مسموم كرد.

صاحب تاریخ یزدی از قول ابوالقاسم غسان روایت میکند که هارون وقتی فضل را به خراسان فرستاد منظورش این بود که جعفربرمکی را که مورد علاقه و محبتش بود به وزارت منصوب نماید ولی حضور فضل در بغداد مانع بزرگی بود و بدین طریق وی را از بغداد دور کرد. فضل از هر نظر نسبت به جعفر برتری داشت و در بین مردم محبوبتر بود و لقب وزیر صغیر بوی داده بودند به همین دلیل جعفر همواره در رقابت با وی بود . همین رقابت یکی از دلایل سقوط برمکیان شد.

فضل در سایه اداره مدبرانه امور و سخاوت و بخششی که داشت آنچنان در خراسان محبوب شد که مردم نام هارون را فراموش کرده بودند. مورخین بیان نموده اند که در زمان حکومت فضل در خراسان مردم بیست هزار نفر از کودکان خود را بنام فضل اسم گذاری کرده بودند و این بیانگر محبوبیت فضل در میان مردم خراسان بوده است.وی دستور داد دفتر مالیاتهای معوقه را بسوزانند، حقوق نظامیان را افزود و در مدت یکسال ده میلیون درهم به مردمی که به دیدارش می آمدند بخشید و مسجدی نو در شهر بخارا ساخت .فضل بخشنده ترین فرد در میان برمکیان بود.وی مردی پرهیزگار و با تقوی بوده از خوردن شراب امتناع مینمود و به همین سبب در مجالس عیش و عشرت هارون برخلاف جعفر حضور نداشت.او اولین کسی است که در شبهای رمضان اقدام به نصب چراغ در مساجد کرد. وی در خراسان مساجد بسیار و کاروانسراهای متعددی بنا کردو در سال 179 قمری(174 خورشیدی) از طرف هارون به بغداد فراخوانده شد . فضل وقتی به بغداد وارد شد مورد استقبال زیادی قرار گرفت و نیابت پدر خود یحیی را در وزارت بعهده گرفت. دو تن از پسران فضل بنامهای عباس و عبدالله مورد محبت مامون قرار گرفتند و سمتهای بزرگی به آنان داده شد.

جعفر برمکی پسر یحیی

جعفر برمکی در سال 150 قمری در شهر مدینه متولد شد.مادر وی دختر محمدبن حسین بن قحطبه بوده است . فقیه حنفی بدستور یحیی برمکی مسئولیت تعلیم و تربیت جعفر را بعهده داشت. جعفر مردی خوش سیما، فصیح، فاضل ، مدیری لایق و دارای خط زیبائی بوده . منشئات وی از نظر صحت و ظرافت کلام مشهور بود.در علم نجوم و هیئت نیز دست داشته است. وی بسیار خوش لباس و شیک پوش بوده ، جاحظ میگوید جعفر برای پوشش بلندی گردن خود یقه را معمول کرد.

جعفر در سال 176 قمری(171 خورشیدی) به حکومت مصر منصوب شدولی دوران حکومت وی در آن سرزمین طولانی نبود وبه بغداد خوانده شد. در سال 180 قمری(175 خورشیدی) شورشی بزرگ در سوریه اتفاق افتاد و جعفر با سپاهی عازم آن سرزمین شده و آن شورش را بشدت سرکوب نموده به بغداد مراجعت کرد و مورد محبت هارون قرار گرفت.

طبری به نقل از ابن خلدون می نویسد: «به جعفر لقب سلطان داده شد تا نشان بدهند که وی ریاست کل حکومت ومدیریت تام و تمام امورامپراتوری رادردست دارد ولی چندماه بعدهارون خاتم را ازاوپس گرفت و به پدرش یحیی بن خالد برمکی داد. بعداز این پیشامد جعفر به حکومت خراسان و سجستان منصوب شد ولی فقط بیست شب این ماموریت بطول کشید و وی به بغدادبازگشت و خلیفه فرماندهی سربازان محافظ خودرا به او واگذار کرد.نام جعفر روی سکه ها  نیز نقش شد.» نمونه هائی از سکه های زرو نقره بنام جعفربرمکی که در سالهای 173 و 181 قمری(168 و 176 خورشیدی) ضرب گردیده در موزه انگلستان موجود است.

در سال 182 قمری(177 خورشیدی) هارون برای ولیعهدی خود امین و پس از او مامون را برگزید و چون مامون حکومت خراسان را داشت این شغل رابه جعفر واگذار کرد.بنا برروایات طبری جعفر عملا حکومت نکرد و همیشه نایبی در ایالاتی که حکومت آنها را داشت نعیین می نمود و خود همیشه در کنار هارون الرشید بوده است. جعفر به شعر و موسیقی علاقه بسیاری داشت و بنابه گفته اسحاق موصلی او خود موسیقی دان بوده و نوازندگان ازجمله ابراهیم موصلی و رقیب وی ابن جامی که مشهورترین نوازندگان آن زمان بودند از حمایتهای جعفر بهره مند می شدند.برادر هارون الرشید بنام ابراهیم المهدی که خود موسیقی دان بود روابط بسیار نزدیکی با جعفرداشته و همیشه او را می ستود.

بنابر روایات هارون برای اینکه همیشه با خواهرخود عباسه و جعفر باشد این دو را بعقد هم درآورد مشروط به آنکه این ازدواج صوری باشد و عدم رعایت آن شرط از طرف آن دونفر یکی از دلایل سقوط برمکیان شد. عبدالجلیل یزدی روایت میکند«هارون الرشیدرا باجعفربرمکی رغبتی افتادکه یکساعت از روز وشب نمیتوانست ازصحبت اوجداباشدو با خواهر خویش عباسه هم محبتی به افراط داشت وخلیفه نتوانستی که ازملاقات خواهر زمانی صبرکند وازدوستی، چنانکه محکوم خواهدبود که آنچه اواشاره کردی تجاوز ازآن ممکن نبود چه آن خواهر در غایت دانائی و حسن و ادب وعلم و دانش ازهمه اقربا ممتاز بود و زبیده که حرم خاص خلیفه بودو اقربا و نزدیکان را با عباسه مخالفتی بودو همه از جهت افراط محبت خلیفه که باجعفر و خواهرداشت درآتش رشک کباب بودند وخلیفه نه بی جعفر میتوانست بود نه بی خواهر صبر میتوانست کرد روزی خلیفه جعفررا گفت که ازحال دوستی من در حق معلوم نموده ای و در باب محبت خواهر میدانی که من بی ملاقات شما نمیتوانم بود میخواهم که در خفیه میان شما مناکحت شود و درو محرمی چند که این سرنگاه توانند داشت شاهد حال آن بشرطی که میان شما فراش نباشدو ازجهت شرع نظربریکدیگر مباح بود...........»

بنابه روایت دیگری، روزی جعفر سوار شد و به خادم خود گفت هزار دینار برای بخشش به اصمعی آماده کند وی به دیدار وی رفت . در این دیدار اصمعی هرچه خواست جعفررا خوش و خندان کند موفق نشدو جعفر بی آنکه آن هزاردیناررا به او بدهد بیرون آمد.منشی وی علت را پرسید جعفر گفت تابحال صدهزاردینار به اصمعی داده ام ولی در خانه او جز فرش مندرس چیزی ندیدم بخشش به او سودی ندارد زیرا نمی خواهد سعادت و حس قدردانی خود را ابراز کند.

بنابر روایت دیگری جعفر باغی بسیار عالی در بغدادداشته روزی هارون به اتفاق جعفر به آن باغ میروند. هارون از باغ بسیار خوشش آمده باغبان را خواست و گفت به پاداش ایجاد چنین باغی میتوانی چیزی از من درخواست کنی. باغبان فکری کرده به هارون گفت میخواهم به خط خود بنویسید که من برمکی نیستم. هارون از این درخواست متعجب شد و در مقابل اسرار باغبان آن نوشته را به وی داد. زمانی که وی دستور قتل برمکیان را داد ماموران وی که در هر مکانی دنبال برمکیان بودند باغبان جعفر را دستگیر و قصد قتل وی را داشتند. باغبان دستخط خلیفه را به ماموران نشان داد. آنها برای اینکه از صحت نامه مطمئن شوند باغبان را به دربار بردند.هارون با دیدن نامه آن روزی را که دستخط را به باغبان داده بود بیاد آورد و وی را آزاد نمود.

بنا به نوشته مسعودی«عبدالملک هاشمی که ازخویشاوندان نزدیک هارون بود روزی در مجلس بزمی واردشد و نزد جعفر لب بشکایت گشود و گفت خلیفه نسبت به او عنایتی ندارد و قروض او به یک میلیون درهم رسیده و وامخواهان اورا در مضیقه گذاشته اند و به فرزنداو نیز علیرغم سن و سال و اصالت و شایستگی هیچ مقام و منصبی در دربار واگذار نشده است. جعفربه اوگفت که مشمول لطف خلیفه واقع خواهدشد، قروض او پرداخته خواهدشد، واما راجه به پسرش نیزوعده دادکه یکی از صبایای خلیفه را به اوبدهد. هیچکس این وعده های جعفررا جدی تلقی نکرد ولی فردای آنروز بنابر وساطت جعفر تمام مستدعیات اورا خلیفه برآورد»

صاحب الفخری مینویسد:«حسد وبدخواهی بین جعفرو یکی از حکام مصرکه نامش ضبط نشده وجودداشت. روزی جاعلی نزد حاکم مصررفته ونامه مجعولی ازطرف جعفر به او دادکه درآن نوشته بود ازآورنده نامه که مایل بدیدن مصر است پذیرائی شایسته ای بعمل آورد. حاکم به گمان اینکه وزیر برسر مهر آمده است جاعل را پذیرفت و ازاو با توقیرو احترام پذیرائی شایسته ای نمود ولی پس از چندروز نسبت به صحت آن مکتوب دچارتردید شد وبرای رسیدگی آنرابه بغداد فرستاد.مباشرجعفرمکتوب رادید و به وی تسلیم کرد.جعفرآنرا خواندو به دوستان خودنشان داد وجملگی گفتند که آن نامه مسلما" مجعول است .جعفرپرسید چگونه بایدجاعل را تادیب و تنبیه نمود. هریک از حضار مجازاتی پیشنهاد نمود و سرانجام جعفرگفت مردفهیمی در این محضر گوئیا نیست . موجب خوشوقتی است که مردی باعث آشتی دودشمن قدیمی شده باشد. شرحی به حاکم مصر نوشت که وی نویسنده آن نامه بوده است. جاعل به هدایای گران و وضع مرفهی به بغداد برگشت و گریه کنان نزدجعفررفت و به خطای خود اعتراف نمود. وزیر رو به اوکرد و گفت حاکم مصرچه مبلغی به توداده است. جاعل جواب داد صدهزاردینار.جعفرگفت دراینجا باش من این پول را دوچندان خواهم کرد.جاعل در خانه جعفرماند ویکصدهزار دینار موعود به اوداده شد.»

تاریخ قتل جعفر بدستور هارون بنا بروایتی شنبه سلخ محرم و بنا به روایتی دیگر اول صفر سال 187 قمری(14 بهمن 181 خورشیدی) اتفاق افتاد.

یزدی ماجرای قتل جعفر بدستور هارون را چنین بیان میکند:«(هارون)سرش(سرجعفر)را بخرانه فرستاد و مصلی خواست و به نماز جمعه رفت و نماز بگزارد و هیچکس رااز آن حالت غریب وعجیب وقوقف نه، تااز نمازبرگشت حجاب و قائدان را بخواند وهریک را به درخانه ای از آل برمک گماشت بادویست مرد و مسرور رافرمود تابه لشکرگاه رفت و هرمال و نعمت که آنجا بود از ناطق و صامت تمام برداشت وپس ازآن بفرمود تا سر مبارک جعفربرسرنیزه کردند و اندر جمله بغداد بگردانیدند و تنش بردار کردند و کفرواسلام به هم برزد و شعله آفتاب دولت آن قوم به شام فنارسید و دودمان سعادت آل برمک برتندباد قهر و حرارت شیطنت قطع گردانید و شجره فتوت آن عالی همتان از بیخ برکند و ناچیزکرد و هرچه ازفرزندان جعفر بودند تا طفل گهواره به تیغ بگذرانید و خان و مان آن قوم بتاراج دادند.»

 

موسی برمکی پسر یحیی

امیر موسی ملقب به کرد اخشیدی چهارمین پسر امیر یحیی بود. به نوشته تاریخ طبری در سال 176 قمری موسی بن یحیی برمکی بجای موسی بن عیسی که بدست نزاری ها بقتل رسید بحکومت شام منصوب شد و نفوذی عظیم در دربار بغداد دارا بود. به نوشته تاریخ مفاتیح ملاحسین میبدی کردستانات و عربستان را متصرف بود. در زمان سقوط برمکیان موسی در کردستانات و قلعه دنبل مستقر بود و تمام اکراد در اطاعت او بودند. وی روابط نزدیکی با امام جعفرصادق(ع) داشت و بنا به نوشته سلطان بایزید بسطامی از ایشان اذن ارشاد داشت . در سال 224 قمری و در سن 60 سالگی درگذشت و در مقبره خود واقع در شام مدفون است.  بعداز درگذشت وی حکومت شام و کردستانات بدست اولاد و اعقاب وی باقی ماند که در تاریخ به حکومت اخشیدی معروف است. بعد از سقوط  این حکومت بازماندگان آنان در قلعه دنبل مستقر شده و بنام دنبلی معروف گردیدند که برگرفته از نام قلعه میباشد و حکومت کردستانات را حفظ نمودند.

ماجرای جعفر برمکی و عباسه خواهر هارون

ماجرای جعفر و عباسه یکی از داستانهای کهن بوده و بسیاری از مورخین بزرگ آنرا قبول دارند و در آثار خود این داستان را بیان نموده، برخی نیز این واقعه را علت سقوط برمکیان میدانند.

هارون خواهری داشت بنام عباسه که بسیار مورد علاقه وی بود بطوریکه جدائی ازاو برایش سخت بود . وی همین احساس را نسبت به جعفر نیز داشته و در مجالس عیش هارون این دو همواره حضورداشتند و این خود موجب ناراحتی هارون را بدلیل اینکه ایندو نسبت به هم نامحرم بودند فراهم میساخت لذا هارون تصمیم گرفت آن دو نفر ازدواج صوری نمایند و جعفر سوگندیادکرد تا هیچوقت به تنهائی با عباسه دیدار نکند و با او در زیر یک سقف تنها نباشد و فقط در حضور هارون آن دو نفر همدیگر را ببینند.به گفته طبری عباسه در زمان ازدواج با جعفر 40 ساله بوده ، او زنی خوش مشرب و خوش بیان و عاشق جعفر برمکی بوده و بعداز ازدواج صوری باجعفر،نامه های پراز شوق و میل به او می نوشت و جعفررا به نقض دستور هارون تشویق میکرد ولی جعفر خلاف قولش به هارون عمل نمیکرد.

عباسه به مادر جعفر بنام عباده متوسل گردید و با هدایای گرانبهائی او را باخود همراه نمود.روزی بر اساس نقشه قبلی عباسه و عباده ،وی به پسرش جعفر گفت که در قصری کنیزی بسیار زیبا دیده و میخواهد آن کنیز را برای جعفر خریداری نماید.بعد از مدتی بالاخره جعفر را راضی نمودتا بدیدن کنیز زیبا برود وازطرف دیگر عباسه را خبر کرد. یزدی چنین بیان میکند.«عباسه خودرا به هزار حسن و دلربائی وشوخی وشهلائی ورعنائی بیاراست و به عوض کنیزکی نزد جعفرشد و درکنار او خفت و شمعهاء منیر رابرداشته امشب که برمن است یاروهمدم، اورا بکف آورده به صد لابه وغم، ای فاتحه صبح ز روی اخلاص، الحمد وان یکاد میخوان و مدم جعفر مست و لایعقل ندانست......» جعفر که مست بوده زن خود را نشناخت . صبح که شد عباسه به جعفر گفت: از مکر و حیله دختران سلاطین چه میگوئی؟ جعفر پرسید تودختر کدام پادشاهی؟ وقتی عباسه خودرا معرفی کرد مستی ازسر جعفر پرید بسراغ مادر خود رفت و به اوگفت : ای مادر مرا به بهائی ارزان ازدست دادی.

جعفر بعداز این اتفاق تصمیم گرفت ازبغداد دور شود و حکومت خراسان را از هارون خواست. هارون این درخواست را با فضل بن ربیع که دشمن برمکیان بود مشورت کرد. اوگفت:«جعفررا زن داده اید و حالا حکومت یک ایالت را میخواهد این کار نشاید».  سخن وی تاثیر زیادی بر هارون داشت و با تقاضای جعفرمخالفت شد.از طرفی عباسه در تلاش بود مجددا" به جعفرنزدیک شود.

یزدی مینویسد:«عباسه به مکروحیله پرداخت و از هارون دعوت کرد به باغی که در کناردجله خریده بود برود. برای پذیرائی ازخلیفه تدارک فراوانی دید جشنهای عظیمی به افتخار هارون ترتیب داد و شب اول کنیزکی راکه درجمال بیمهال بودنزدهارون وکنیزکی دیگررا که از کنیزک اولی زیباترنبود نزدجعفرفرستاد. فردای آنروز نیز همان ترتیب را معمول داشت. شب بعدازآن کنیزک دیگری راکه ازهمه کنیزکان خوبروتر بود نزدخلیفه فرستاد و خودش بجای کنیزکی که قرار بود نزدجعفر برود سراغ او رفت. قندیلها و چراغهارا خاموش کردو به بستر وی شتافت. چون صبح شد جعفر زن خود را شناخت و دریافت که مرگ او دیگرقابل احتراز نیست.»

بنابه نوشته یزدی حاصل ازدواج جعفر و عباسه دو پسر بود بنامهای حسن که درزمان سقوط برمکیان 10 ساله و حسین 8 ساله بوده.

برنی مینویسد که زبیده زن محبوب هارون که از مخالفان برمکیان بود موضوع نافرمانی جعفرو عباسه را به اطلاع خلیفه رساند. ولی طبری مینویسد کنیزکی که عباسه اورا آزرده کرده و تهدید بقتل نموده بود هارون رااز ماجرا آگاه ساخت و مورد حمایت خلیفه قرارگرفت .

هارون بعداز قتل جعفر و در همان شب به خانه عباسه رفت ودستور داد دونفر خواجه و هشت عمله حاضرکنند و جلدی چرم آورند.خلیفه به التماسهای عباسه اعتنائی نکرد و دستورداد خواجگان عباسه را با تمامی جواهراتش در صندوقی نهادند و صندوق را میخکوب نمودند. عمله ها حاضرشده صندوق حاوی عباسه را در مغاکی انداخته و آنرا با آهک و خشت پرکردندو در دجله انداختند.فرزندان جعفرو عباسه نیز کشته شدند.

سقوط برمکیان

در مورد دلایل سقوط برمکیان روایتهای متفاوتی در اسناد و مدارک تاریخی بیان گردیده که هیچکدام نمی تواند تنها دلیل این سقوط شمرده شود. احتمالا" مجموعه دلایل متفاوت در این واقعه نقش داشته اند. عده ای از مورخین ماجرای ازدواج صوری جعفر با عباسه خواهر هارون دلیل این شکست برمکیان میدانند. برخی از مورخین علت این سقوط را حمایت برمکیان از امام موسی کاظم میدانند برخی دیگر اتهامات درباریان هارون علیه آنها را دلیل سقوط میدانند.طبری خواست هارون مبنی بر خرید کنیزی بسیارزیبا بمبلغ یکصدهزار دینار و مخالفت یحیی با خواست خلیفه و اشکال تراشی در انجام این امر رادلیل سقوط برمکیان میداند.عده دیگری از مورخین اختلافات جعفر با فضل و یحیی و موسی را دلیل شکست آنها مطرح می کنند و بعضی هم قدرت بی حد و حساب آنها را دلیل محکمی برای دشمنی هارون میدانند.هارون در 17 سال اول خلافت عنوان تشریفاتی داشت و قدرت اصلی دست مادرش خیزران و یحیی برمکی بود که بعد از مرگ مادرش ، یحیی و پسرانش فضل و جعفر همه کاره دربار بودند بطوریکه خلیفه نمی توانست مستقلا در امور جاری اعمال نظر نماید.

ابن خلدون در جلد اول مقدمه خود ضمن غیر واقعی خواندن داستان عباسه و جعفربرمکی مینویسد «مطالعه مطالبی که ابن عبدربه درباره گفتگوی رشید با عموی جدش داود بن علی در خصوص خواری برمکیان یاد کرده و قسمتی که درباب شعرا در عقدالفرید درباره محاوره اصمعی با رشید و فضل بن یحیی هنگام افسانه گوئی آنان آورده است به ما میفهماند که تنها مسبب قتل برامکه غیرت و حسد خلیفه و کسان فروتر از وی بوده است که در نتیجه خودکامگی و خودسری آن خاندان نسبت به خلیفه روی داده است و هم درمی یابیم که چگونه دشمنان آنان افسونگریها ونیرنگها میساخته و حتی خواص و محارم خلیفه را وادار به سعایت و بدگوئی ها میکرده اندچنانکه نزدیکان خاص خلیفه دسیسه ای طرح کردند که بزبان خوانندگان و نوازندگان درگاه در نهایت نیرنگ اشعاری را انشاد کنندو از آن طریق سعایت خود را بگوش خلیفه برسانندتا حس کینه و خشم وی را نسبت به برامکه برانگیزند و اشعار مزبور چنین است

کاش هند آنچه به ما وعده میداد بدان وفا میکرد

و ارواح غمدیده ما را بهبود می بخشید

و یکبار به استقلال فرمان میداد

زیرا عاجز کسی است که استقلال رای و نفوذ حکم ندارد

وقتی رشید آنرا شنید چنین گفت«آری بخدا من عاجزم» بد اندیشان آنان حتی به چنین وسایلی آتش غیرت نهانی خلیفه را برمی انگیختند و شدت انتقام اورا برضد برمکیان چیره میساختند». به نوشته وی تمام مشاغل مهم دولتی در دست اطرافیان یحیی بود و همیشه بیست وپنج نفر از برمکیان مهمترین مشاغل لشکری و کشوری را بعهده داشتند. شاهان سایر ممالک برای آنها هدایائی میفرستادند و احترامی که برای آنها قائل بودند برای خلیفه معمول نمی داشتند و زندگی پر تجمل آنها موجب تحقیر هارون میگردید.

روایت است روزی هارون بهمراه اسمعیل بن موسی الهاشمی جهت شکار از دارالخلافه بیرون رفتند. در بین راه هارون خطاب به وی گفت آیا تاکنون شکوهی چون شکوه موکب من دیده ای؟ اسمعیل در پاسخ گفت هیچ موکبی با موکب جعفربرمکی قابل قیاس نیست. هارون سکوت نمود . اندکی بعد جعفر با موکب خود به هارون پیوست و هارون با وزیر خود سخنی نگفت. در همین حین زراره بن محمد از راه رسید و حشمت برمکیان را ستود هارون با قیافه ای ناراحت به او گفت: فقط زبونان مستبد نیستند! بعد از طی مسافتی به منطقه ای رسیدند پر از باغ و خانه و کوشکهای عالی و از ساکنان آن محل شنیدند همه آن منطقه متعلق به برمکیان است. هارون برآشفت و گفت «ما به خود و کسان خود غدرکردیم و برقدرت و ثروت برمکیان افزودیم اکنون می بینی که در منتهای شوکت و اقتدارندو دارائی آنها حدوحصری ندارد» اسمعیل گفت :برمکیان هر چه دارند از خلیفه دارند و همه اینها از آن خلیفه است پی چه جای دلتنگی است؟  هارون خشمگین شد و اسمعیل را متهم به جانبداری از وزیر خود کرد.

بنا به روایاتی دیگر جعفر و موسی فرزندان یحیی در فکر شورش  علیه هارون بوده اند .شهرت داشت که بسیاری ازمردم،موسی پسر یحیی راامام واقعی میدانستند وخمس دارائی خودرا به او میپرداختند. همچنین روایت است جعفر بدون اطلاع پدر و برادرانش مبالغ هنگفتی از بیت المال را به پسر عبدالملک از بزرگان بنی عباس داده بود تا علیه هارون قیام و او را از خلافت خلع کند.از طرفی نامه ای که یحیی برمکی به یحیی بن عبدالله علوی نوشته بود بدست هارون افتادو این نامه بدگمانی هارون را برانگیخت. روایات اخیر هم با توجه به اینکه برمکیان ایرانی بوده و نسبت به ایرانیان تعصب داشتند و از طرفی با اینکه ایرانیان لیاقت و توانائی های خود را در تمام زمینه ها به اثبات رسانده بودند، اعراب خود را برتر میدانستند و ایرانیان را موالی یا برده مینامیدند محتمل به نظر میرسد.

در سال 186 قمری(180 خورشیدی) هارون الرشید با برمکیان به زیارت کعبه رفت . موسی پسر یحیی حکایت کرده که شنیدم پدرم در حین طواف کعبه تضرع کنان از خداوند استغاثه میکردکه جزای معاصی او را در این دنیا بدهدنه در آن دنیا. احمد بن حسن بن حرب می گوید یحیی از خداوند که اگر باید مصائبی متوجه خاندان او گردد شخص او را دامنگیر شود و تضرع کنان گفت بهتر است من بمیرم تا فرزندم فضل. در بازگشت از کعبه هارون نسبت به برمکیان محبت زیادب ابراز میداشت تا ار نقشه شوم وی کسی باخبر نشود.

مسعودی در کتاب مروج الذهب ماجرای قتل جعفر را چنین بیان میکند: خلیفه پس از آنکه روز را در عیش و عشرت بپایان رسانید خواجه خود یاسر را احضار و به او گفت حالا میروی نزد جعفر و در هر وضعیتی که باشد سر او را میبری و برای من می آوری . یاسر که فوق العاده متعجب شده بود اول از انجام ماموریت طرفه رفت ولی در برابر دستور موکد هارون برای انجام ماموریت رفت و جعفر را دید که بزمی آراسته و وی را خواند و دستور خلیفه را اعلام کرد. جعفر گفت خلیفه شوخی کرده است ولی یاسر قبول نکرد . گفت شاید مست بوده یاسر باز هم قبول نکرد . جعفر به یاسر گفت بپاس محبتهائی که بتو کرده ام بازگرد و به خلیفه بگو امرش را اجرا کردی اگر متاثر شد جان مرا خریده ای و اگر تاثری نیافت فردا امرش را اجرا کن. یاسر گفت ای کاری غیرممکن است . جعفر گفت من بهمراه تو میآیم و می ایستم که جواب خلیفه را بشنوم یاسر پذیرفته و بر آن شیوه عمل کرد. هارون برآشفت و بوی گفت سربریده جعفر را بیاور چون سر جعفر را پیش خلیفه نهادند خطاب به سر جعفر گلایه های بسیار کرد و سپس دستور داد سر یاسر را نیز بزنند زیرا نمی تواند سر قاتل جعفر را ببیند. همان شب هارون تمامی خدمتکاران جعفر را نیز کشت و صبح به نماز رفت. هارون دستور داد خانه های برمکیان و متحدین و بستگان آنها محاصره کنند و هیچ کس موفق به فرار نشد و اموال برمکیان توقیف شد .

ابراهیم بن حامد نگهبان فضل و اموال او شدو یحیی بن عبدالرحمن و رشید الخادم مامور نگهداری یحیی و پسرش محمد شدند.هارون دستور داد سرجعفر را بر فراز جسرالاوسط و جنازه او را بدو نیم کرده و بشکل صلیب روی جسرالاعلی و جسرالاسفل بگذارند.چند ماه بعد از این وقایع هارون دستور قتل عام برمکیان و مصادره اموال آنان را صادر کرد.

 یزدی در مورد قتل عام برمکیان چنین می نویسد:«روایت کردند که یک هزارو دویست کس از زنان وفرزندان آل برمک به آن سه روز مقتول گشتند و درجه شهادت یافتند و زنان ایشان که آفتاب و ماهتاب بجز از روزن ایشانرا درنیافته بود و کس روی ایشان ندیده بود مباح گردانید وآن پریچهرگان ماه رخسار وآن بتان زهره کردار و نازنینان خرگاه نشین و لاله رخساران باتمکین و آئین و مرد رفتاران با فرو تمکین را بدست دیوان سیاه روی و عفاریت زشت خوی بازدادند»

سهل بن هارون که از خواص برمکیان و کتابدار مامون بود میگوید:«همینکه هارون مصادره اموال برامکه را فرمان داد از 20 میلیون نقدینه موجودی 12 میلیون آن در کیسه های مخصوصی بنام اشخاص معین سر به مهر بوده که بعنوان هدیه، جایزه، صله شعر و غیره از طرف یحیی به اشخاص متفرقه انفاق میگردید و به همین قسم نام جیره خواران و مواجب گیرندگان در دفاتر مخصوص ثبت شده بود که در واقع دیوان و دفاتر یحیی مخصوص جمع اموال و انفاق آن بوده است. علاوه بر مبلغ مزبور سی میلیون و هفتصدو هفتاد و شش هزار دینار نقد از ثروت برامکه مصادره گردید و اضافه بر آن اموال و املاک منقول و غیر منقول از قری و قصبات و غیره مقدار بسیاری نیز مصادره و ضبط دولت گردید که تعیین میزان آن بطورکامل غیرمقدور میباشدو از همین رو میتوان قدرت و عظمت برامکه را تصور نمود»

مسعودی مینویسد پس از سقوط برمکیان امپراطوری رو به ضعف گذاشت و همه دریافتند که اداره امور از طرف هارون چقدر ناقص و حکومت او تا چه پایه فاسد است.مردم از فقدان برمکیان متاسف بودند و عملکرد هارون را تقبیح میکردند.در بسیاری ار ایالات ایران خصوصا" خراسان شورش روی داد و مخالفتهای نژادی نیز وقایع جاری را شدیدترکرد. هارون دستور داده بود که شعرا در رثای برمکیان شعر نگویند ولی این دستور وی رعایت نمی شد.در کتاب مجمل التواریخ چنین آمده:«نام نیکو از ایشان بازمانددر عالم، و برای برامکه بسیارمرثیه ها گفتندشعرا، و گفته اند که مرثیت ایشان نیز تفاخردارد بردیگرمراثی، زیراکه شاعران مرثیت تقرب را گویند وطمع را، و برامکه را نه کس ماند و نه چیز، از سوز دل و جگرگفتند.»  

هارون تلاش کرد از یحیی اعتراف بگیرد که در توطئه عبدالملک بن صالح دخالت داشته ولی یحیی گفت در ان توطئه مطلقا"دخالت نداشته هارون وی را تهدید به اعدام فضل کرد یحیی جواب داد هرچه میخواهند بکنند.یحیی و فضل در زندان بدستور هارون متحمل شدیدترین شکنجه ها شدند.یحیی در سوم محرم سال 190 قمری(13 آذرماه 184 خورشیدی) درگذشت. و در ساحل رود فرات در محلی بنام ربض هرثمه دفن گردید و فضل نماز میت را بر سر جنازه وی خواند. در برخی منابع آمده است وی در زمان مرگ 70 ساله بوده و برخی دیگر از منابع سن ویرا 84 نوشته اند.سه سال بعد فضل فلج زبان شد. برنی در کتاب اخبار برمکیان می نویسد : امین خلیفه آینده که نسبت به او شفیق و دوست مانده بود درباره وی در زمان اسیری و حبس محبت فراوان نمود و در شفای اوکوشید وفضل شفایافت.ولی بعد از چندماه نصف بدن وی فلج شد و دو روز بعداز آن در روز جمعه ای از محرم سال 193 قمری درگذشت و تمامی درباریان و اشراف و مردم در تشییع جنازه وی شرکت نمودند. هارون وقتی از خبر فوت فضل باخبرشد فریادزنان گفت:«ان امری قریب من امره» یعنی «کار من نزدیک کار اوست» و پنج ماه بعد از این واقعه هارون در طوس وفات یافت. محمد پسر خالد برمکی و برادر یحیی نیز که مورد لطف هارون بودبعداز سقوط برمکیان همانند سایر بازماندگان زندگی سختی داشت. هارون در زمان مرگ وی در تشییع جنازه شرکت کرده و نماز میت خواند.

روایت است هارون بعداز قتل عام برمکیان و قتل بزرگان آن خاندان پشیمان شد و به همین دلیل حکومت شام بدست اولاد موسی باقی ماند و عبدالله پسر محمد برادرزاده یحیی را به حکومت موصل تعیین نمود.

در دوران خلافت مامون برمکیان مجددا" مورد عنایت وی قرار گرفتند .فضل بن سهل که از پروردگان یحیی برمکی بود به وزارت رسید و ولینعمتان خود را به خلیفه توصیه کرد. پسران جعفر برمکی را مورد محبت قرار داده حکومت بصره را به محمد و حکومت خراسان را به عباس واگذارنمود. عباس پسر فضل در دربار خلافت به مقامهای والائی رسید. محمد پسر یحیی معلوم نیست در چه سالی در مدینه فوت کرد ولی چندین پسر از وی بنامهای ابراهیم،مالک،جعفر و عمر باقی ماند.موسی پسر یحیی نیز مدتی نایب الحکومه سند بوده و بعدا" به حکومت آن سرزمین رسید ودرسال 221 قمری(214 خورشیدی) وفات نمود و یکی از پسرانش بنام عمران جانشین وی شد. عمران در سال 196 قمری فرماندهی قوای امین را داشت و در زمان خلافت معتصم حکومت سند را داشت . قیقان را تصرف کرد و در آنجا شهری باقلعه و بارو ساخت و آن شهر را «بیضا» نامید. بلازری می نویسد عمران در در جنگی که با یمنی ها و نزاری ها داشت بدست عبدالعزیز الهباری کشته شد.ابوالحسن احمد بن جعفر ملقب به «جحظه» موسیقی دان معروف نوه موسی برمکی می باشد که در سال 224 قمری(217 خورشیدی) در بغداد بدنیا آمد و از محارم خلیفه المقتدربوده است. بنا به نوشته علم الانساب، شمس الدین ابوالعباس احمد(نبیره امیرجعفر شمس الملک دنبلی) قاضی القضات دمشق معروف به ابن خلکان عالم مشهور ازاحفاد برمکیان است . بنا به گفته طبری شخصی بنام ابن خالد پسر خالد پسر فضل پسر یحیی برمکی در زمان خلافت المعتز میزیسته است. محمد بن جهم برمکی که مترجم کتابهای فارسی و از منجمین مامون بوده و از طرف وی به حکومت اهوازو کور و شوش تعیین شد. وی از شاعران دربار مامون نیز بوده است ولی در زمان خلافت معتصم مورد بیمهری قرار گرفت و دستور قتلش صادر گردید ولی بعدا" خلیفه فدیه ای از او گرفت و آزادش کرد. وی در سال 218 قمری(211 خ.) وفات یافت. فقیهی بنام علی بن بنداربن اسمعیل بن موسی بن یحیی برمکی در بغداد میزیسته و تحت نظر ابوالحسن عبیدالله تحصیل نموده و در سال 337 قمری(327 خورشیدی) عازم اسپانیا شد . در اواخر سلطنت سامانیان ابوالقاسم عباس بن محمد از وزاری دربار بوده است. خواجه شهاب الدین فضل الله پدر امیر عبدالرزاق موسس سلسله سربداران از طرف مادری نواده یحیی برمکی بوده است.

 

روایاتی از برمکیان

ابن الطقطقی مورخ عرب در کتاب الفخری مینویسد:« خاندان برمک مانند دیهیمی برروی پیشانی دهر یا افسری برسر قرن خود جای داشتند. عطا و بخشش آنها مانند سائره شد. از هرسوی مردم به دربار آنها می شتافتند و انتظار و امید مردم همه ازآنها بود. دولت و اقبال هم بطور نادری به آنها روی آوردچنانکه از تمام مواهب سعادت بهره ور شدند. یحیی و پسران او مانند ستارگانی فروزان یا بحری زخار یا سیلی خروشان و ابری مطیر بودند که هیچ چیز در برابر آنها مقاومت نمیکرد. صاحبان هرگونه علم و اطلاع و استعدادی گروه گروه در اطراف برمکیان گرد آمده بودند و برمکیان از وضیع و شریف با کمال آزادگی و سخاوت پذیرائی میکردند. حین اداره آنها به دنیا روحی تازه دمید و امپراتوری به منتها درجه ترقی و تعالی خود رسید.برمکیان پناهگاه بینوایان و برای بیچارگان منبعی فیاض بودند.»

زمان برمکیها ، در نتیجه تدابير شايسته كشورداري آنها بهترين دوران شكوه و رفاه و امنيت وآرامش وآسايش گرديد؛ كشاورزي رونق بسيار يافت، صنايع به‌نهايتِ رُشد وتوسعه رسيد، و بازرگاني بين‌المللي به‌وضعيت دورانِ انوشه‌روان و خسرو پرويز برگشت. درکتاب «الف لیلة و لیلة» آمده است  عظمت مقام خلافت و فلاح و رفاه مردم در دوره خلافت هارون نتیجه کوشش و تلاش برمکیان بود و سربلندی و افتخار برمکیان نوری بود که از روی خلفا میتابید زیرا بنی عباس از حیث درایت و سیاست و فراست هوش سرشاری نداشتند. زمخشری در کتاب «ربیع الابرار» می نویسد: از اصطلاح «زمان برمکیان» این معنی مستفاد میشود «آنچه خوب است و بحد اعلاء سعادت وبرکت رسیده است.»

برمکیان شیوه مدیریت کشور براساس کار و تلاش و شایسته سالاری استوارکرده بودند و تمدن عرب با کمک برمکیان به حد اعلای خود رسید. باید پذیرفت که ایرانیان بنیانگذار تشکیلات حکومت بنی عباس بوده اند و علاوه بر یحیی و فرزندانش اکثر کسانی که توسط آنها به مناصب بزرگی تعیین شده بودند همگی ازدست پروردگان برمکیان و ایرانی بوده اند.اکثر هنرمندان، قضات و علمای آن دوره ایرانی بودند.بنابه نوشته الفخری فضل بن سهل نوبختی وزیر مامون که قبلا مشاور و مباشر یحیی برمکی بوده نواده یکی از سلاطین قدیم ایران است و خاندان او بتازگی مسلمان شده اند. 

فرزندان برمك در بغداد در زمان هارون الرشيد يك مركز بزرگ علمي به نام خزانه الحكمه تأسيس كردند و صدها رياضي‌دان و پزشك و اخترشناس و اديب از اطراف و اكناف كشور بزرگ عباسي به اين مركز جلب كردند. اين همان مركزي است كه چند سال بعد به بيت الحكمه تغيير نام داد، و چنان خدمات ارزنده ای به تمدن و فرهنگ جهاني كرد كه اثرش تا امروز برجا مانده است

برمکیان نسبت به ايران و ایرانیان‌ متعصب بودند و تلاش میکردند ارزشهاي ایرانی را احياء نمایند بغدادي مينويسد: مجوسان نميتوانستند علنا پرستش آتش را رواج دهند، ولي براي آنكه آتش‌پرستي را زنده نگاه دارند به‌مسلمانان گفتند كه بايد در مسجدها آتش‌دان نصب شود وآتشها هميشه روشن باشد و عود و بخور درآنها ريخته شود. وي مي‌افزايد كه فرزندان برمك به هارون الرشيد گفتند كه دستور دهد دركعبه آتش‌دان نصب شود و هميشه با عود وبخور بسوزد و هيچگاه خاموش نشود و هدفشان ازاين كار آن بود كه دركعبه آتش پرستيده شود. کلمه «مَناره» معنايش «آتشگاه»است امروزه درتمام كشورهاي اسلامي دركنار هرمسجدي معمولا" دومناره وجود داردولی ديگر درآنها آتش افروخته نميشود وكاربرد خاصي یافته است.. يك شاعر عرب در زمان برمكي‌ها در اشاره به غيرمسلمان بودن آنها چنين گويد:
        «وقتي درمجلسي ذكري از شرك به‌ميان آيد، چهره‌ي اولاد برمك گشاده ميگردد؛ ولي همينكه كسي آيه ای از قرآن را تلاوت كند، آنها بي‌درنگ حديثي از مزدك مي‌آورند.»

برمکیان مأمون[4]رابراي اتمامِ برنامه ايراني‌گرايي درنظرگرفته بودند و اورا درحد توانشان مثل شاهزادگانِ ساساني تربيت ميكردند. با وجودي كه سياست دربارِعباسي برآن بود كه كارگزارانش مسلمان باشند ولی مربي مأمون را جعفر برمكي از يك خاندانِ مزدايَسنا بنام فضل سرخسي تعيين كرد، و اين مرد تا چند سال همچنان مزدايَسنا ماند؛ و قدرت و نفوذ خاندان برمكي در دستگاه خلافت مانع ازآن بود كه خليفه بتواند با اراده‌ي آنها دائر بر انتصاب او مخالفتي نشان دهد.

بعد از سقوط برمکیان صفات عالیه و خصائل خالد و حزم و ذکاء طبع یحیی و سخاوت و مهارت فضل و ذوق نویسندگی و سن بیان جعفر و عواطف پاک و علو طبع محمد و رشادت و شجاعت موسی زبانزد مردم شد و مدتهای مدیدی داستانسرایان و شعرا زمینه ای نامحدود و موضوعی پایان ناپذیر و با کمال میل به ستایش مجد و عظمت و حسن اداره یحیی و بخشش خاندان او و مخصوصا" فضل که اورا «حاتم الاسلام و خاتم الکرام» میدانستند پرداختند و درباره مقام جعفر نزد هارون داستانها ساختند و شعرها سرودند

 


1- دوره و زبان سانسکریت مربوط به سالهای از 200 قبل از میلاد تا 1100 میلای بود. زبان سانسکریت از سال 400 قبل از میلاد زبان درباری و رسمی بود. زبان ودائی  ما در زبان سانسکریتی (1500-200 ق-م) بوده و در واقع صورت ودائی سانسکریت محسوب میشود  قسمت اعظم و اصلی ادبیات قدیم هند که به زبان سانسکریت نوشته شده از نظر زبانی و زمانی بر دو دسته تقسیم گردیده است.

2- ماصمغان یا مسمغان نام سلسله ای از امراء ایران باستان است که زرتشتی بودند و محل حمکرانی آنها دماوند بوده است.بنا به نوشته طبری در زمان خلافت عمر، نعیم بن مقرن با همین خاندان مصاف داد و مسمغان به کمک سیاوخش پسر مهران پسر بهرام چوبین با اعراب جنگیده، شکست خوردند و مبلغ دویست هزار درهم خراج سالیانه برای آنها تعیین شد.تامین نامه ای که نعیم نوشته خطاب به مردانشاه مسموغان دنباوند و اهالی دنباوندو خوار و لاریز(لاهیجان) بود که این خود محدوده حکومتی آنها را مشخص مینماید.

3- نزاری ها عبارت بودند ازقبایل اعراب شمالی که خودرا نسبت به اعراب جنوبی محترمتر و شریف ترو نجیب تر میدانستند و با جنوبیها که یمانی و قحطانی نامیده میشدند رقابت داشتند.   

4- بنا به نوشته طبری مادر مامون بنام «مراجل» ایرانی و اهل بادغیس بوده و زن وی نیز «پوران » نام داشته و دختر حسن بن سهل ایرانی بوده است.